بلاغت رسانه ای
در کتب سنتی ادبیات، علم بلاغت را به دو بخش معانی و بیان تقسیم میکنند که جداگانه به هرکدام خواهیم پرداخت.
در علم معانی از جملاتی که بدون قرینهی لفظی در معنای اصلی خود به کار نمیروند بحث میشود و به این لحاظ به این علم، علم معانی میگویند زیرا از معانی ثانوی جملات بحث میکند. مثلا به جای اینکه بگوییم: «ای وای! چقدر برف باریده است» میگوییم: «برف را نگاه کنید!» یا «برف را ببین!»، یعنی جمله امری را از معنای اولیه آن خارج کرده و در معنای ثانویه آن که اِخبار (همراه با شگفتی) باشد به کار بردهایم. تعریف بلاغت سخن مؤثر گفتن است و برای اینکه سخن مؤثر باشد باید مقتضای حال مخاطب و موضوع و مقام باشد. لذا هنرمند باید به امکانات وسیع زبان تسلط داشته باشد و مثلا توجه داشته باشد که گاهی اِخبار از امر مؤثرتر است. مثلا خطاب به کودکی که درس نمیخواند میگوییم: شنیدم پرویز (پسر همسایه) شاگرد اول شده است که معنای ثانوی آن با توجه به حال مخاطب و اوضاع و احوال بحث این است که تو هم درس بخوان تا شاگرد اول بشوی. سخن ادبی، سخن مؤثر است پس در جواب این سؤال که چرا جملات را در معانی ثانوی به کار میبریم، میتوان گفت برای آنکه میخواهیم سخن ما مؤثر (یعنی بلیغ) باشد. و سخن زمانی مؤثر خواهد بود که به مقتضای حال مخاطب باشد.
تعریف علم فصاحت
در پیشانی کتابهای سنتی معانی و بیان، معمولا بحث مبهمی از فصاحت و بلاغت مندرج است که به صورت خلاصه بدان میپردازیم. در تعریف علم معانی گفتیم که ایراد جملات در معنای ثانوی (یعنی به صورت غیر مستقیم) است به این قصد که مؤثرتر واقع شود. به این تأثیر بلاغت کلام میگویند، یعنی شیوایی و نیروی رسانندگی. بدیهی است که اگر کلامی درست و واضح نباشد نمیتواند بلیغ باشد. به درستی و وضوح کلام، فصاحت میگویند. به طور خلاصه منظور از فصاحت این است که کلمات درست و مطابق مرسوم و کلام روشن و استوار باشد و این مقصود عمدتا برای اهل زبان (در گفتار) حاصل است و با تسلط بر دستور زبان و آشنایی با آثار ادبی تقویت میشود. بلیغ کسی است که بتواند مافیالضمیر خود را به نیکویی بیان کند و به اصطلاح مطلب خود را به راحتی برساند. اما کلام بلیغ بعد از فصاحت تحقق مییابد. لغات و جملات نادرست و مبهم علی الاصول نمیتواند رسا و مؤثر باشد. بدین ترتیب فصاحت مربوط به لفظ و بلاغت مربوط به معنی است اما این هر دو در هم کنش متقابل دارند. فکر پریشان و ناآشنا به مطلب، به لفظ درست هدایت نمیشود و ناآشنا به لفظ درست و استوار نمیتواند معنی رسا و مؤثر بیافریند. یعنی لفظ بیمار معمولا بستر معنای سالم نیست. اولا کلمات نادرست و گوشخراش یا زشت و جملات مغلوط (چه از نظر املا و چه از نظر انشا) نه تنها مؤثر نیستند بلکه تأثیر منفی دارند.
تعریف علم بیان
«علم بیان» ایراد معنای واحد به طرق مختلف است، مشروط بر اینکه اختلاف آن طرق (شیوههای مختلف گفتار) مبتنی بر تخییل باشد، یعنی لغات و عبارات به لحاظ خیال انگیزی نسبت به هم متفاوت باشند (وضوح و خفا داشته باشند). مثلا به جای «صورت او زیباست» میتوانیم بگوییم: چهره او مثل ماه است یا گل است. اما اگر به جای صورت او مثل گل است بگوییم صورت او مثل وَرد است، بیانی نیستیم، زیرا ورد به عربی همان گل است و از نظر تخییل (تصویر و نقاشی)، بین آنها تفاوت نیست. همچنین اگر به جای «او بخشنده است» بگوییم: او جواد است یا سخی است وارد حوزهی بیان نشدهایم. زیرا به دلالت مطابقه، واژههای هم معنی را به جای یکدیگر جایگزین کردهایم. اما اگر در همین معنا بگوییم: او گشاده دست است یا در خانهاش باز است یا مثل ابر است بیانی محسوب میشویم، زیرا این عبارات نسبت به هم از نظر وضوح و خفا در معنی یا بیشی و کمی در مقدار تخییل و گوناگونی در تصویر آفرینی و نقاشی، متفاوتند.
ادای معنای واحد به طرق مختلف
ادبیات به یک لحاظ دنیای ادای معنی به انحای مختلف است. (مشروط بر آنکه آن اداها مخیل باشند)؛ یعنی یک معنی را میتوان به شیوههای مختلف خیال انگیز گفت...
محدودهی علم بیان تا آنجاست که بین دو معنی (دو طرف) که یکی حاضر است و دیگری غایب، انتقال ذهنی صورت گیرد و بتوان از معنی حاضر که در الفاظ بیان شده است به معنای پنهان رسید. همین انتقال از ظاهر به باطن یا از حاضر به غایب به طور کلی از یک طرف به طرف دیگر است که اساس زبان ادبی است و به آن صفت مخیّل داده است: ادبیات کلامی است مخیّل.
این انتقال از حاضر به غایب عمدتا در تمام مباحث علم بیان وجود دارد: مجاز، استعاره، کنایه، سمبل، تمثیل، اسطوره و آرکیتایپ.
بدین ترتیب حوزهی علم بیان تا آنجاست که وجه ربط (وجه شبه) بین ملفوظ و مکتوب و غیرملفوظ و نامکتوب بوسیله فعالیت ذهنی (خیال) دریافته شود.
سبک ادبی و اثرگذاری
سبک ادبی نگرشی احساسی و مخیّل (خیال انگیز) به جهان درون و بیرون است که با زبانی احساسی (عاطفی) و مخیّل (تصویری) بیان میشود (زبانی که عواطف گوینده را به شنونده و خواننده انتقال میدهد و در ذهن او اثر مینهد و عکس العملی ایجاد میکند). در چنین زبانی معمولا واژهها و جملات در معنای عادی و اصلی خود (زبان روزمره) به کار نمیروند. در مقام مقایسه با هنجار عادی ذهنی و زبانی ما، میتوان گفت که شاعران جهان را دیگرگونه میبینند و لاجرم برای بیان این دیگرگونی، دیگرگونه سخن میگویند. به عنوان مثال افسانه ای هست که می گویند یک شب سعدی فردوسی را در خواب دید و این بیت را از سروده های خود برای او خواند:
خدا کشتی آنجا که خواهد برد
اگر ناخدا جامه بر تن درد
فردوسی گفت: من اگر به جای تو بودم، اینطور نمی گفتم بلکه می گفتم:
برد کشتی آنجا که خواهد خدای
اگر جامه بر تن درد ناخدای
شاید این مثال خوبی برای بحث ما باشد که می بینیم با پس و پیش کردن اجزای جمله، جنبه القایی آن چقدر تفاوت کرده است. در صورت اول تکیه روی «فعل»هاست که در آخر جمله آمده (برد و درد) اما در صورت دوم تکیه روی فاعل است (خدای و ناخدای) و طبیعی است که زیبایی و تأثیر این دو یکسان نیست.
در جای دیگری از این سخن می گوییم که چگونه شاعر یا نویسنده به کمک نیروی تخیل خویش یک واقعیت خارجی یا نفسانی را به هزارگونه (از رهگذر استعاره، تشبیه، کنایه و مجاز) تصویر می کنند، بی کرانه ترین حوزه خلاقیت در ادبیات همین حوزه علم بیان یا قلمرو «صور خیال» یا ایماژ (Image) است.
معانی یا مقاصد در انحصار هیچ کس نیست. همه کس شاد می شود، همه کس غمگین میشود. اما از همین شادی یا غم که چیزی است مکرر و مورد گرفتاری هرکسی، به کمک تخیل و «صور خیال» میتوان بی نهایت تصویر ارائه داد و درست گفته است شاعر که:
یک نکته بیش نیست غم عشق وای عجب
کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
یعنی همین مفهوم مشخص و محدود «عشق» با هزارگونه «تصویر» و «صور خیال» در طول زمان تکرار شده، اما همیشه تازگی داشته. این تازگی و تأثیر در نوع ارائه دادن آن است.
تاریخچه علم معانی
علم معانی در اساس مربوط به آیین سخنرانی بود، زیرا سخنرانان میکوشیدند تا به مقتضای حال مخاطب سخن گویند و آنان را تحت تأثیر قرار دهند. اگر مخاطب خالی الذهن باشد، شایسته است که مطالب با تفصیل (اطناب) ایراد شود و اگر مخاطب از موضوع بحث اطلاعات کافی دارد، مناسب این است که ایجاز رعایت شود و اگر منکر است میباید کلام را مؤکد بیان کرد.
ارسطو در کتاب معروف خویش رتوریک (Rhetoric) این علم را مطرح کرد و ذهن او بیشتر متوجه فن سخنرانی بود که در یونان رواج داشت. پس میتوان گفت که رتوریک در اصل هنر گفتن به نحو مؤثر است و بعدها علمی شد که در بررسی اصول و قوانین انشا یعنی نوشتن به نحو مؤثر هم مطمح نظر قرار گرفت.
Rhetoric در یونانی به معنی صناعت سخنوری و نطاقی است. این کتاب در قدیم تحت عنوان «الخطابه» به عربی ترجمه شده است اما تا این اواخر ترجمه فارسییی از آن صورت نگرفته بود.
یکی از مظاهر بارز دموکراسی یونان باستان وجود دادگاههای متعدد بود که عامه مردم دعاوی خود را در آنجا مطرح میکردند و لذا به فن خطابه و مؤثر سخن گفتن توجه داشتند. سوفسطاییان مخصوصا به ظرایف فن خطابه و مغالطه توجه بسیار داشتند. بعدها افلاطون در مورد خطابه بحثهای دقیقی کرد و این نکته را مطرح کرد که خطابه باید با توجه به روحیات شنونده ایراد گردد و این همان مطلبی است که در عصر عباسی در علم معانی ما به صورت سخن گفتن به مقتضای حال مخاطب مطرح شد. بعد از افلاطون، ارسطو کتاب مستقلی در این فن نوشت و از سبکهای خطابه و صنایعی که در مؤثر کردن کلام به کار میروند سخن گفت. به طور کلی میتوان گفت که اساس بلاغت چه در شرق و چه در غرب دو کتاب ارسطو یعنی بوطیقا و رطوریقا ست.
رتوریک هنر ترغیب و تشویق کردن است و از اصول و شیوههای عرضهی افکار به طرزی روشن و مؤثر و برانگیزاننده در قالب عباراتی جذاب و دلنشین سخن میگوید. از آنجا که رتوریک اساسا مربوط به فن سخنرانی بود و از تأثیر خطابه سخن میگفت در نظر ارسطو کاملا با علم ادبیات (Poetics) فرق داشت. به قول او در ادبیات (شعر)، عواطف و احساسات و به طور کلی مخیّل بیان میشوند، حال آنکه در خطابه حقایق و واقعیات به نحو مؤثری عرضه میگردند.
ارسطو در کتاب بوطیقا از ادبیات به عنوان گونهیی از گرته برداری و تقلید (محاکات) سخن میراند، اما در کتاب رطوریقا از خطابه به عنوان شیوهیی که از همه ابزار و وسایل ترغیب –به مقتضای مورد- استفاده میکند سخن میگوید. از این رو از صناعات مختلفی که سخنور از آنها برای تأثیر نهادن بر شنونده استفاده میکند –مثلا ضرب المثل، تشبیه، استعاره، اغراق، جناس- تا او را به سوی اهداف و مقاصد خود تشویق و ترغیب کند، بحث مینماید.
یک بحث تکمیلی و سوال
در ادامه میتوان بررسی نمود که تصاویر چه شباهتهایی با زبان دارند؟ و هنگامی که تصاویر و کلام هر دو با هم کار میکنند کارکردشان چگونه است؟ عدهای عقیده دارند که تصاویر طی فرآیند ارتباطی (ثانوی) عمل میکنند، فر آیندی که شبیه زبان طبیعی کاملا ً گویاست. اما ساختار مستقل و جداگانه ای دارد. عده ای دیگر عقیده دارند که معانی کلامی و بصری بیشتر از آنچه ممکن است شبیه به نظر آیند با یکدیگر متفاوت هستند، به این صورت که معانی تصویری آن جزمیت و قطعیتی را که معانی کلامی منتقل میکنند، القا نمیکنند.
سوال دومی که آشکارا به مسئله ی قبل مربوط است این است که دو سیستم نشانه ای: سیستم «کلامی» و سیستم «تصویری» وقتی با هم کار میکنند، به چه نحوی عمل میکنند؟ اساساً ممکن است معانی بصری کاملاً مستقل از معانی گفتاری باشند، اما در عمل، هرگز تصویری که پیامی گفتاری همراه آن نباشد نداریم. تمامی تصاویر دارای نشانه معناشناسی متکثری هستند. تصاویر تلویحاً دلایل، که زنجیرهای شناور از مدلولهاست، را برجسته میکنند و به این ترتیب خواننده قادر است بعضی را انتخاب و بعضی دیگر را نادیده بگیرد. تکثر نشانهها سوال در خصوص معنا را مطرح میکند. «رونالد بارت» (Ronald Barthes)، فیلسوف و نشانه شناس فرانسوی، در خصوص تصاویری که ما به حاشیهی آنها نوشتههایی میافزاییم و عملا این تصاویر با کلمات احاطه میشوند تا تفسیر یا معنایی را برسانند، در کتاب خود به نام «بلاغت تصویر در انتقال معانی تصاویر» مطالب مفیدی عنوان کرده است.
بیان، دکتر سیروس شمیسا، انتشارات فردوس، انتشارات مجید، تهران: 1370
بیان و معانی، دکتر سیروس شمیسا، نشر میترا، تهران: 1390
ریطوریقا، فن خطابه ارسطو، ترجمه دکتر پرخیدهی ملکی، نشر اقبال، 1371
جواهر البلاغه فی المعانی و البیان و البدیع، السید احمد الهاشمی، انتشارات دارالعلم، قم: 1389
صور خیال در شعر فارسی، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
مقدمه ای کوتاه بر مباحث طویل بلاغت، دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی، نشریه خرد و کوشش
درک رسانهها، مارشال مک لوهان،
Roland Barthes, "The Rhetoric of the Image" in Image, Music, Text, trans. Stephen Heath, Hill and Wang, 1977.