قاتل لاک پشتها (مرثیه ای برای محیط زیست!)

نویسنده: «سید محمد رضا هاشمی» (حوزه علمیه اصفهان)
فصل اول: خانواده آقای همتی
خانواده آقای همتی یک خانواده روستایی بودند و در یک روستای خوش آب و هوا در دل جنگلهای گیلان زندگی می کردند. بهمن آقا پدر خانواده مردی سخت کوش بود؛ هر روز صبح زود از خانه بیرون میزد و در زمین های کشاورزی مشغول کار می شد؛ بهمن مردی کم حرف و منزوی بود وقتی داشت می آمد از دور تابلو بود که بهمن است؛ موهای پر پشتی داشت که هر 6-7 ماه یکبار آنها را کوتاه می کرد؛ چشم هایش به شدت سیاه بود؛ ولی در میان انبوه ریش ها و ابروهای پرپشتش معلوم نبود؛ به خصوص که چشمان کوچکی داشت که در ته کاسه چشمش جا خوش کرده بودند؛ قدی متوسط و هیکلی جا افتاده و چارشونه داشت؛ کمرش هم کمی غوز داشت چون هر سال موقع درو کردن برنج بار زیادی بر شانه های او بالا می رفت و این باعث شده بود کمی شانه هایش پایین بیاید و کمرش خم شود.
به هر حال کمر مرد زیر بار زندگی خم می شود ولی مردها هیچ وقت گله نمی کنند و محکم و استوار مثل یک کوه می ایستند. بهمن هم مثل تمام مردهای دیگر محکم بود و هیچ وقت شکایت نمی کرد و درد دلش را پیش زن و بچه اش بازگو نمی کرد؛ اصولا عادت نداشت خیلی حرف بزند؛ وقتی می نشستی تا دل به دلش دهی و دو ساعت از احوالش می پرسیدی یک الحمدلله، خدا را شکر، شما چه خبر تحویلت می داد؛ برای همین هم کمتر کسی رغبت می کرد تا به سمت او برود و چاق سلامتی بکند؛
بهمن کمی هم لجباز و یک دنده بود و همین باعث می شد که کمتر با دیگران معاشرت کند؛ حتی اگر کار اشتباهی می کرد به هیچ وجه نمی شد او را قانع کرد تا دست از کارش بردارد و به هزار و یک روش غیر منطقی کارش را توجیه می کرد؛ همین کارهای او باعث شده بود تا مردم بیشتر از او فاصله بگیرند؛ بهمن هم اینطوری راحتتر بود و انگار شکایتی نداشت.
همسر بهمن، آمنه، زنی صبور و وفادار و فداکار بود؛ هیچ وقت از بهمن چیزی نخواسته بود و همیشه به قضای الهی راضی بود و خدا را شاکر؛ آمنه کمی ترسو بود و همیشه نگران بود تا مبادا اتفاق ناگواری برای زندگیش پیش بیاید و برای همین حواسش جمع بود که یواش بروند و بیایند تا گربه شاخشان نزند! آمنه مادر بسیار مهربانی بود؛ حاصل زندگی او با بهمن دوتا دختر و یک پسر بود: مریم و شهناز و مجید. آمنه همیشه به بچه هایش توصیه می کرد که در کوچه خیلی نمانید و از جلوی خانه جای دیگری نروید و همین دم در بازی کنید مواظب باشید که بچه ها را می دزدند؛ با دوستان ناباب نگردید؛ معتاد نشوید؛ به راه بد نروید؛ و... .
اما بچه ها هم دنیای خودشان را داشتند و توجهی به صحبتهای مادرشان نمی کردند؛ هر کاری می خواستند می کردند و شاید گاهی دلواپسی های مادرشان را مسخره هم می کردند؛ اصلا انگار نه انگار که مادرشان تجربه بیشتری دارد! متاسفانه گاهی بچه ها پدر و مادرشان را نادان می دانند.
البته بهمن آقا با روش آمنه خیلی موافق نبود و گاهی به او می گفت: اینقدر اینها را محدود نکن! آنقدر نازک نارنجی بارشان آورده ای که حتی نمی توانند یک پشه را بکشند! بهمن خیلی به مریم و شهناز کاری نداشت؛ بیشتر منظورش مجید بود؛ و دلواپسی های دائم مادر نمی گذاشت مجید با زندگی مواجه شود.
مجید درس را تا سوم راهنمایی خوانده بود و دیگر تمایلی به درس خواندن نداشت. البته در روستای آنها دبیرستان نبود و اگر می خواست درس را ادامه دهد باید هر روز به شهر رفت و آمد می کرد و نه خودش و نه خانواده اش نیازی به درس خواندن مجید نمی دیدند تا همین جایش هم زیادی به مدرسه رفته بود. زندگی در روستا یک سواد خواندن و نوشتن می خواهد و یک حساب و کتاب ساده که همه تا کلاس پنجم یاد می گیرند. البته در شهر هم خیلی از افراد بیش از این نیازی ندارند. بقیه زندگی روستایی یعنی دامداری و کشاورزی. برای همین هم بچه ها از 10-12 سالگی همراه پدر بیرون می روند تا بیل زدن و درو کردن و کاشتن و چراندن گاو و گوسفند و ذبح حیوان و همه کارهایی که یک مرد روستایی باید بداند را یاد بگیرند.
دوشیدن شیر و ماست درست کردن هم با زنهاست و دخترها در کنار مادرهایشان از همان کودکی این کارها را می آموزند به علاوه ی قالی بافی و خمیر کردن و پختن نان و جمع کردن تخم مرغ ها و دانه دادن به مرغ ها و ... .
لطفا جهت خواندن متن کامل این داستان زیبا به ادامه مطلب بروید


