قاتل لاک پشتها (مرثیه ای برای محیط زیست!)

نویسنده: «سید محمد رضا هاشمی» (حوزه علمیه اصفهان)
قسمت اول: خانواده آقای همتی
خانواده آقای همتی یک خانواده روستایی بودند و در یک روستای خوش آب و هوا در دل جنگلهای گیلان زندگی می کردند. بهمن آقا پدر خانواده مردی سخت کوش بود؛ هر روز صبح زود از خانه بیرون میزد و در زمین های کشاورزی مشغول کار می شد؛ بهمن مردی کم حرف و منزوی بود وقتی داشت می آمد از دور تابلو بود که بهمن است؛ موهای پر پشتی داشت که هر 6-7 ماه یکبار آنها را کوتاه می کرد؛ چشمهایش به شدت سیاه بود؛ ولی در میان انبوه ریش ها و ابروهای پرپشتش معلوم نبود؛ به خصوص که چشمان کوچکی داشت که در ته کاسه چشمش جا خوش کرده بودند؛ قدی متوسط و هیکلی جا افتاده و چارشونه داشت؛ کمرش هم کمی غوز داشت چون هر سال موقع درو کردن برنج بار زیادی بر شانه های او بالا می رفت و این باعث شده بود کمی شانه هایش پایین بیاید و کمرش خم شود.
به هر حال کمر مرد زیر بار زندگی خم می شود ولی مردها هیچ وقت گله نمی کنند و محکم و استوار مثل یک کوه می ایستند. بهمن هم مثل تمام مردهای دیگر محکم بود و هیچ وقت شکایت نمی کرد و درد دلش را پیش زن و بچه اش بازگو نمی کرد؛ اصولا عادت نداشت خیلی حرف بزند؛ وقتی می نشستی تا دل به دلش دهی و دو ساعت از احوالش می پرسیدی یک الحمدلله، خدا را شکر، شما چه خبر تحویلت می داد؛ برای همین هم کمتر کسی رغبت می کرد تا به سمت او برود و چاق سلامتی بکند؛
بهمن کمی هم لجباز و یک دنده بود و همین باعث می شد که کمتر با دیگران معاشرت کند؛ حتی اگر کار اشتباهی می کرد به هیچ وجه نمی شد او را قانع کرد تا دست از کارش بردارد و به هزار و یک روش غیر منطقی کارش را توجیه می کرد؛ همین کارهای او باعث شده بود تا مردم بیشتر از او فاصله بگیرند؛ بهمن هم اینطوری راحتتر بود و انگار شکایتی نداشت.
همسر بهمن، آمنه، زنی صبور و وفادار و فداکار بود؛ هیچ وقت از بهمن چیزی نخواسته بود و همیشه به قضای الهی راضی بود و خدا را شاکر؛ آمنه کمی ترسو بود و همیشه نگران بود تا مبادا اتفاق ناگواری برای زندگیش پیش بیاید و برای همین حواسش جمع بود که یواش بروند و بیایند تا گربه شاخشان نزند! آمنه مادر بسیار مهربانی بود؛ حاصل زندگی او با بهمن دوتا دختر و یک پسر بود: مریم و شهناز و مجید. آمنه همیشه به بچه هایش توصیه می کرد که در کوچه خیلی نمانید و از جلوی خانه جای دیگری نروید و همین دم در بازی کنید مواظب باشید که بچه ها را می دزدند؛ با دوستان ناباب نگردید؛ معتاد نشوید؛ به راه بد نروید؛ و... .
اما بچه ها هم دنیای خودشان را داشتند و توجهی به صحبتهای مادرشان نمی کردند؛ هر کاری می خواستند می کردند و شاید گاهی دلواپسی های مادرشان را مسخره هم می کردند؛ اصلا انگار نه انگار که مادرشان تجربه بیشتری دارد! متاسفانه گاهی بچه ها پدر و مادرشان را نادان می دانند.
البته بهمن آقا با روش آمنه خیلی موافق نبود و گاهی به او می گفت: اینقدر اینها را محدود نکن! آنقدر نازک نارنجی بارشان آورده ای که حتی نمی توانند یک پشه را بکشند! بهمن خیلی به مریم و شهناز کاری نداشت؛ بیشتر منظورش مجید بود؛ و دلواپسی های دائم مادر نمی گذاشت مجید با زندگی مواجه شود.
مجید درس را تا سوم راهنمایی خوانده بود و دیگر تمایلی به درس خواندن نداشت. البته در روستای آنها دبیرستان نبود و اگر می خواست درس را ادامه دهد باید هر روز به شهر رفت و آمد می کرد و نه خودش و نه خانواده اش نیازی به درس خواندن مجید نمی دیدند تا همین جایش هم زیادی به مدرسه رفته بود. زندگی در روستا یک سواد خواندن و نوشتن می خواهد و یک حساب و کتاب ساده که همه تا کلاس پنجم یاد می گیرند. البته در شهر هم خیلی از افراد بیش از این نیازی ندارند. بقیه زندگی روستایی یعنی دامداری و کشاورزی. برای همین هم بچه ها از 10-12 سالگی همراه پدر بیرون می روند تا بیل زدن و درو کردن و کاشتن و چراندن گاو و گوسفند و ذبح حیوان و همه کارهایی که یک مرد روستایی باید بداند را یاد بگیرند.
دوشیدن شیر و ماست درست کردن هم با زنهاست و دخترها در کنار مادرهایشان از همان کودکی این کارها را می آموزند به علاوه ی قالی بافی و خمیر کردن و پختن نان و جمع کردن تخم مرغ ها و دانه دادن به مرغ ها و ... .
مریم و شهناز هم مثل همه ی دختران روستایی به مادرشان کمک می کردند. حالا دیگر مریم 20 ساله شده بود و کم کم داشت برای شوهر کردنش دیر می شد. در روستا دخترها حدودا در15-16 سالگی نامزد یا عقد می کنند و معمولا تا 18 سالگی عروسی کرده اند و رفته اند سر خانه و زندگی خودشان و مستقل شده اند و رفته اند دو تا خانه آن طرف تر! خب محیط روستا کوچک است و خدا را شکر تا آخر عمر خانواده ها با همند. پدر و مادر ها، پدر بزرگها و مادر بزرگها، عمو ها و عمه ها و خاله ها و دایی ها، حتی خاله و دایی و عمه و عموی پدرها و مادرها و بچه هایشان هم هستند و همیشه دلشان به هم گرم است؛ اگر هم گاهی میانشان شکرآب باشد گوشت هم را می خورند ولی استخوان هم را جلوی دیگران نمی اندازند! برای همین در روستاها کسی جرات ندارد به کسی بگوید بالای چشمت ابروست! در روستا همه با هم قوم و خویشند؛ آن هم نه از یک طرف، از چندین طرف! مثلا یکی هم نوه عمه توست هم نوه دایی و هم دامادتان است و هم برادر زنت!!!
به هر حال مریم 20 ساله شده بود و پنج سال بود که درسش تمام شده بود و مرتب در خانه به مادر کمک می کرد و دائم روی دار قالی بود و قالی می بافت. پارسال که قالی قبلی تمام شده بود رفته بودند و یک دار قالی 12 متری آورده بودند و قرار بود وقتی تمام شد آن را بفروشند و با آن قسمتی از جهیزیه مریم را بخرند. حالا بیش از نیمی از قالی تمام شده بود و مریم هر روز که پشت قالی می نشست به این فکر می کرد که این قالی را چند می فروشم و بعد با پولش چه ها که نمی خرم! اگه فرش فروشه بهم گفت: چند می فروشی؟ میگم: کمتر از 5 میلیون نمیدم! دوساله دارم روش کار می کنم یک میلیون تومان هم وسیله برده!
بعد حساب می کرد که روزی چقدر باید مزد بگیرم و بعد قیمت قالی را همین طور بالا می برد و با آن جهیزیه بهتری می خرید و جلوی شوهر و خانواده شوهر خیالش بیشتر می بالید!
اما متاسفانه قالی بافی مزد خوبی ندارد و وقتی قالی را می بُرند و به بازار می بَرند بافنده هم مثل بقیه مردم با کوهی از مشکلات و قرض و بدهی به بازار می آید و به هر حال با کمی بالا و پایین قالی را خیلی ارزانتر از زحمتی که برایش کشیده است می فروشد و می رود. شاید باید قیمت فرش 4برابر باشد اما نیست چون: قدر زر را فقط زرگر می شناسد و قدر گوهر را گوهری!
همیشه همینطور بود هر فرشی که به آخر نزدیک می شد ساعات کار مریم بالاتر می رفت و شب ها هم قالی می بافت و دستهایش ترک می خورد و سیاه می شد. شهناز هم کنار او می نشست و تا آخر شب برایش نقشه می خواند:
-دوتا آبی!
-زدم!
-دو تا قرمز!
-زدم!
بعضی وقتها آنقدر کارشان طول می کشید که شهناز صبح نمی توانست خود را برای ساعت اول به مدرسه برساند و خوابش می برد. شهناز 8 سالش بود؛ کلاس دوم بود؛ دستهای کوچک و زیبایی داشت؛ به چهره معصومش که نگاه می کردی یهو بغضت می گرفت و اگر دلت کمی نازک بود بی اختیار اشک از چشمانت جاری می شد. غم پنهانی توی صورتش بود؛ حتی وقتی می خندید معصومیت زیادی توی نگاهش موج می زد؛ انگار خدا تمام معصومیت های عالم را بر چهره شهناز به امانت گذاشته بود.
حتی بهمن آقا هم هیچ وقت نمی توانست این احساس خودش را نادیده بگیرد و هر وقت شهناز را در آغوش می گرفت یواشکی از چشمانش اشک جاری می شد. مرد عجیبی بود این بهمن آقا! از دور مثل یک تخته سنگ به نظر می رسید اما اگر کسی خیلی زیاد بهش نزدیک می شد می فهمید گاهی چقدر احساسیه! فقط کافی بود رمز دلش را بدانی تا قفلش را باز کنی و این دقیقا همان کاری بود که فقط از آمنه همسر بهمن بر می آمد.
به راستی که چقدر عجیب است! رابطه همسران با یکدیگر بی بدیل است:
و از نشانههاى او اينكه همسرانى از جنس خودتان براى شما آفريد تا در كنار آنان آرامش يابيد، و در ميانتان مودّت و رحمت قرار داد؛ در اين نشانههايى است براى گروهى كه تفكّر مىكنند!
رگ خواب بهمن فقط دست آمنه بود و در چشمان شهناز. البته شهناز بچه بود و هنوز از راز نیروی جادویی چشمانش خبر نداشت؛ اما آمنه می دانست که بهمن که در برابر دیگران مثل یک کوه محکم است، در برابر آمنه مثل موم می ماند! اما آمنه هیچ وقت از بهمن چیزی نخواسته بود و همیشه به هرچه بود قناعت می کرد و با زندگی می ساخت.
قسمت دوم: قاتل لاک پشت ها
بهمن هر روز صبح شهناز را با ماشین به مدرسه می برد و ظهر او را به خانه می آورد. جاده ای که به مدرسه شهناز می رفت از کنار تالابی رد می شد؛ تالابی زنده و شاداب که در درون و بیرونش انواع موجودات زندگی می کردند: ماهی های بزرگ و کوچک، لاک پشتها، جلبگها، نی ها، نیلوفرهای آبی، مارهای آبی، حلزونها و کرمها و زالوها در گِلهای اطراف تالاب، سنجاقکها در لابه لای نی ها و سبزه های اطراف تالاب، مرغ های ماهی خوار و اردک ها و غازها و انواع دیگر از موجوداتی که فقط خدا میداند چند تا هستند و اسمشان چیست؟
در کنار مرداب هم مردم روستا زندگی می کردند؛ با آبش کشاورزی می کردند، ماهیانش را صید می کردند، گاهی نیز پرندگانش را شکار می کردند و روزهای تعطیل در کنارش بساط می کردند کبابی درست می کردند و از منظره و هوای مطبوعی که ایجاد کرده بود لذت می بردند و بچه ها هم در کنار آن غرق بازی و نشاط می شدند. انگار آن مرداب یکی از اعضای خانواده آنها شده بود که اگر چند روز آن را نمی دیدند دلشان حسابی برایش تنگ می شد. چه کسی میداند؟ شاید دل تالاب هم برای آنها تنگ می شد و از غصه آنها غصه دار می شد و از مرگشان دلش می گرفت.
مردم روستا خیلی مراقب بودند تا مرداب و حیوانات آن از بین نروند و آسیبی به آن نرسد، اگر تالاب نابود می شد، کشاورزی آنان هم از بین می رفت؛ هوای روستا هم خشک می شد، حیوانات تالاب هم می مردند و زندگی جاری در روستا دیگر زندگی نبود و طراوت و شادابی قبل را نداشت. روی همین حساب بود که مردم خیلی مراقب تالاب و جانورانش بودند و این مراقبت به صورت یک سنت در آمده بود و شاید تالاب برای آنها کمی مقدس هم شده بود!
مردم هر وقت از جاده کنار تالاب رد می شدند مراقب بودند تا از روی لاک پشت ها و خرچنگ هایی که از جاده عبور می کردند رد نشوند؛ می ایستادند تا آنها رد شوند یا از کنارشان رد می شدند یا از ماشین پیاده می شدند و آنها را از وسط راه بر می داشتند. اما بهمن خیلی به این حرفها اهمیتی نمی داد؛ سرش توی زندگی خودش بود و سرگرم زندگی خودش و شغلش و زن و بچه هایش بود. هر وقت از جاده رد می شد اصلا اهمیتی نمی داد. خیلی وقتها هم مخصوصا از روی لاک پشتها رد می شد. هرچه هم مردم به او می گفتند: چرا این کار را می کنی؟ حرفهای صد من یه غاز تحویلشان می داد و می گفت: لاک پشتها کثیفند! اصلا به چه دردی می خورند! محصولات را می خورند و خراب می کنند! آدم ها را مریض می کنند و ... . هرچه هم مردم با او حرف می زدند فایده ای نداشت. آنها هم که اخلاق بهمن را می دانستند خیلی کاری به کارش نداشتند. اما همه از این کار او خیلی ناراحت بودند و بعضی ها می گفتند: بالاخره بهمن یک روز مکافات عملش را خواهد دید.
حتی یک بار مردم به روحانی روستا، حاج آقا موسوی گفتند تا با بهمن صحبت کند. حاج آقا با شنیدن کار بهمن خیلی متعجب شد و خشکش زد و حسابی توی هم رفت و سری تکان داد و توی دلش گفت: خدایا چه طور کسی به خودش اجازه می دهد همین طور بدون دلیل مخلوقات تو را نابود کند! من لا یَرحَم لایُرحَم! کسی که رحم نداشته باشه خدا هم بهش رحم نمی کند! حاج آقا با خودش فکر کرد که چه جوری برم جلو و با بهمن صحبت کنم و اونو نهی از منکر کنم؟ هرچه فکر کرد راهی به ذهنش نرسید تا به طور مستقیم با بهمن صحبت کند. مردم بارها با بهمن صحبت کرده بودند و با توجیهات او رو به رو شده بودند. برای همین هم حاج آقا منتظر یه فرصت خوب بود تا اینکه:
یکبار که بهمن برای نماز به مسجد آمده بود حاج آقا موسوی فرصت رو غنیمت شمرد و به منبر رفت و درباره حقوق حیوانات صحبت کرد:
عزیزان من! خداوند در سوره جمعه همه موجودات را دارای شعور معرفی می کند:
يُسَبِّحُ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ الْمَلِكِ الْقُدُّوسِ الْعَزيزِ الْحَكيم.
آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است همواره تسبيح خدا مىگويند، خداوندى كه مالك و حاكم است و از هر عيب و نقصى مبرا، و عزيز و حكيم است!
در نگاه دین ما نه تنها انسان ها که حیوانات و گیاهان و حتی جمادات مثل آب و خاک و آسمان و سنگ ها هم دارای شعورند و به زبان خود خدا را می ستایند. مگر داستان حضرت سلیمان علیه السلام را نشنیده اید که با حیوانات سخن می گفت، با هدهد و مورچه صحبت می کرد. در آیه 24 سوره نمل هدهد وقتی از سرزمین سبأ که ملکه ای به نام بلقیس بر آنان حکومت می کرد بر می گردد به حضرت سلیمان (ع) می گوید:
وَجَدْتُها وَ قَوْمَها يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبيلِ فَهُمْ لا يَهْتَدُونَ.
او و قومش را ديدم كه براى غير خدا- خورشيد- سجده مىكنند؛ و شيطان اعمالشان را در نظرشان جلوه داده، و آنها را از راه بازداشته؛ و از اين رو هدايت نمىشوند!»
یک پرنده که به نظر ما شعور ندارد خدا را می پرستد و خورشید پرستی دیگران را زشت می داند. اگر ما از درک سخنان دیگر موجودات عاجزیم خدا به ما خبر داده که آنها هم خدا را می شناسند و او را می ستایند. آنها هم بندگان خدایند مبادا به آنها ظلم کنیم. حیوانات هم حقوقی دارند. اسلام می گوید: حیوان را جلوی حیوانی دیگر سر نبرید! هر حیوانی هم نوع خود را دوست دارد چنانکه آدمیان هم نوعشان را دوست دارند! آب و غذای حیوانات را به موقع بدهید، آنها را آزار ندهید.
چقدر زیبا گفته سهراب سپهری:
آب را گل نکنید! در فرو دست انگار کفتری می خورد آب یا که در بیشه دور سیره ای پر می شوید!
حتی آب هم حقوقی دارد. ادرار کردن در آب راکد مکروه است. حیات و شعور در سراسر عالم هستی جاری است یسبح لله ما فی السماوات و ما فی الارض. هرچه در آسمان ها و زمین است خدا را تسبیح می گوید. در فلسفه اسلامی اثبات می کنند که حتی آب و خاک هم زنده اند و بنده خدا! احادیث هم این مطلب را تایید می کنند. بنابراین طبیعی است که اگر کسی با محیط زیست خود خوشرفتار باشد آنها هم با او خوشرفتاری می کنند. طبیعی است که بعد از دعای باران باران ببارد. تغییرات طبیعت بر ما که اشرف مخلوقاتیم تاثیر دارد پس چگونه تغییرات ما روی آنها تاثیر نداشته باشد؟ خداوند در آیه96 سوره اعراف می فرماید:
و اگر اهل شهرها و آباديها، ايمان مىآوردند و تقوا پيشه مىكردند، بركات آسمان و زمين را بر آنها مىگشوديم؛ ولى (آنها حق را) تكذيب كردند؛ ما هم آنان را به كيفر اعمالشان مجازات كرديم.
جهان ما گرد است دایره است هر عملی که انجام می دهیم عکس العملی دارد که به ما بر می گردد. اگر گناه کنیم در همین دنیا روزیمان کم می شود اگر حیوانات بیچاره را آزار دهیم مطمئن باشیم سزایش را می چشیم.
امام کاظم علیه السلام می فرمایند: از مروت آدمی آن است که حیوانات تحت اختیار او فربه باشند. تهیه آب و غذای حیوان واجب است! پیامبر اکرم می فرمایند: هرگاه در حال غذا خوردن سگی پیش رویتان باشد یا به او غذا بدهید یا آن را برانید! یکی از رفقا می گفت: در یک میهمانی مردی را به من نشان دادند که هرچه غذا می خورد سیر نمی شد، گفتم: چرا؟ آن مرد خودش جلو آمد و گفت: روزی داشتم غذا می خوردم؛ سگی گرسنه به سمت من آمد! هر لقمه ای که می گرفتم نزدیک دهان او می بردم ولی در دهان خودم می گذاشتم. سگ بیچاره مظلومانه ایستاده بود تا لقمه ای به او بدهم و من تا آخر غذا هیچ غذایی به او ندادم. وقتی غذایم تمام شد حیوان زبان بسته افتاد و مرد. چقدر یک انسان می تواند نامرد باشد که چنین رفتاری داشته باشد. رفتارهای هرکس مطابق اخلاق درونی اوست:
از کوزه همان برون تراود که در اوست
او اگر چه سگ است اما تو انسانی و انسانیت حکم می کند به گرسنه غذا دهی هرچند سگ باشد و نجس باشد. رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرماید: هرکس درختی بکارد به اندازه محصول آن درخت برای او پاداش می نویسند. عزیزان مراقب محیط زیست خود باشید که این کار هم یک واجب شرعی و هم یک واجب عقلی است. میدانید اگر کسی به گوشت شکار احتیاج نداشته باشد و حیوانی را شکار کند گناه کبیره مرتکب شده است و اگر به خاطر این شکار سفر کند سفر معصیت کرده و نمازش شکسته نیست و باید روزه اش را بگیرد؟! انسان ها چه طور می توانند جان مخلوق خدا را از روی هوی و هوس بگیرند؟ چه طور می توانند برای تفریح حیوانی را اذیت کنند و فیلمش را در فضای مجازی انتشار دهند؟ این همان کلام خداست که گاهی انسان از حیوانات هم پستتر می شود:
وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُون.
به يقين، گروه بسيارى از جن و انس را براى دوزخ آفريديم؛ آنها دلهايى دارند كه با آن نمىفهمند؛ و چشمانى كه با آن نمىبينند؛ و گوشهايى كه با آن نمىشنوند؛ آنها همچون چهارپايانند؛ بلكه گمراهتر! اينان همان غافلانند چرا كه با داشتن همهگونه امكانات هدايت، باز هم گمراهند!
امان از غفلت! خدایا ما را از غافلان قرار مده! ما را لحظه ای به حال خود وامگذار! فرج امام زمانمان برسان! مریضان شفا عنایت فرما! گذشتگان بیامرز! و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین!
از آن طرف بهمن آقا که در مسجد پای حرفهای حاج آقا نشسته بود به فکر فرو رفت و فهمید که طرف صحبت روحانی مسجد اوست. حالا که دیگر کسی مستقیم با اوصحبت نمی کرد نمی توانست کارهایش را توجیه کند و جواب بدهد برای همین شروع کرد با خودش کلنجار رفتن و فکر کردن به لاک پشت های بیچاره!
قسمت سوم: خواستگاری
یک روز زن همسایه، هاجر خانم به خانه آمنه آمد و شروع کرد به صحبت کردن. از مرغ ها گفت که چرا تخم نمی کنند و از باران و کوه و دشت و صحرا، از دار قالی و قیمت قالی و زحمتی که مریم برای بافتن آن می کشد؛ بعد هاجر خانم کم کم بلند شد و به سمت مریم رفت و دستهای ترک خورده او را دید و شروع کرد به دلسوزی کردن:
-عزیز دلم! چقدر زحمت می کشی! خدا برای پدر و مادرت حفظت کند! برای خودت یه پارچه خانم شده ای! آمنه خانم دیگه وقت شوهر دادن مریم جون رسیده! ایشالا یه شاه داماد خوب نصیبتون بشه! دستشونو بذارین توی دست هم و به سلامتی برن سر خونه و زندگیشون!
مریم سرش رو زیر انداخته بود و از خجالت سرخ شده بود و نمی دانست چه کار کند!
آمنه خانم گفت: خدا از دهنت بشنوه! هرچی خدا بخواد همون میشه! من که از خدامه خوشبختی مریم رو ببینم! از همه بچه ها برامون بهتره! خیلی کمکه! خدا خودش براش جبران کنه! ای خدا خودت خوشبختش کن!
هاجر خانم گفت: راستش از خدا پنهون نیست از شما هم پنهون نباشه، احمد پسر اعظم خانم تازه از سربازی اومده و می خواد زن بگیره، دنبال یه دختر خوب می گرده، دیپلمشو گرفته و حالا میره کمک باباش توی مغازه بقالی کار می کنه، یه تیکه زمینم داره که توش برنج می کاره. اعظم خانم منو فرستاده تا بیام از شما اجازه بگیرم اگه صلاح می دونین یه روز هماهنگ کنیم بیان برای خواستگاری.
آمنه خانم که شوکه شده بود و نمیدانست باید چی بگه یه خرده به تته پته افتاد و گفت: حالا احمد آقا چه جور پسری هست؟ اهله یا نا اهله؟ سرش تو کار و کاسبیه یا نه؟ اهل دود و دم نباشه یهو؟ اهل رفیق بازی که نیست خدایی نکرده؟!
هاجر خانم گفت: نه بابا! سر سفره باباش بزرگ شده! خیلی بچه سر به زیر و آروم و خانواده دوستیه! خیلیم با جربزه و خوبه!
آمنه خانم گفت: حالا باید ببینم باباش چی میگه! من که نمی تونم حرفی بزنم یا قولی بدم! باید با باباش صحبت کنم ببینم چی میشه! هرچی خدا بخواد همون میشه!
هرچند آمنه معمولا هرچی به بهمن می گفت بهمن قبول می کرد اما آمنه همیشه جلوی بقیه به بهمن خیلی احترام می گذاشت چون فکر می کرد با این کار احترام خانواده شون بین مردم بیشتر میشه، همیشه می گفت: باید از بهمن آقا بپرسم؛ هرچند اگه از طرف خودش هم قولی می داد بهمن اعتراضی نمی کرد.
خلاصه هاجر خانم و آمنه خانم یه خرده دیگه با هم صحبت کردند و قرار شد آمنه خانم به هاجر خانم خبر بده!
شب که بهمن آقا به خونه آمد بعد از شام آمنه کم کم سر صحبت رو باز کرد:
-بهمن آقا چشمت روشن! برا دختر خانمت خواستگار اومده! دیگه ماشاالله هزار ماشاالله برا خودش خانمی شده و خاطر خواه پیدا کرده! قربونش برم عزیزمو!
بهمن بدون اینکه چهره و لحن کلامش تغییر کنه گفت: به سلامتی! حالا کی هست؟
آمنه گفت: احمد پسر آمیز ارسلان بقال!
بهمن کمی مکث کرد و سرش رو زیر انداخت، صورتش رو خاروند دستی توی موهاش کشید و اخمی کرد و همون طور که دستش بین موهاش بود به فکر فرو رفت.
آمنه می دونست که این جور مواقع باید بهمن رو کمی به حال خودش بذاره تا فکر کنه. برای همین بلند شد و رفت توی آشپزخونه و چند تا چایی آورد تا با هم بخورند و بیشتر صحبت کنند. وقتی آمنه چایها را آورد و کنار بهمن نشست بهش گفت: چیکار کنیم؟ بهشون چی بگم؟ بیان یا نه؟
بهمن گفت: پسر بدی نیست! کارش چیه؟ اونکه هنوز سربازیش تموم نشده؟
آمنه هم اون حرفهایی رو که از هاجر خانم شنیده بود برای بهمن گفت. بالاخره بهمن موافقت کرد و گفت: حالا بیان ببینیم چی میشه!
آمنه هم خوشحال شد و گفت: خدایا خودت همه جوونا رو خوشبخت کن! ای خدا به حق امام رضا (ع) خودت مریم منم خوشبخت کن! برای همه جوونا اسباب کار و ازدواج رو فراهم کن! ای خدا هیچ بنده ای رو شرمنده خودت نکن! ای خدا... و شروع کرد به اشک ریختن و نذر و نیاز کردن که برای خوشبختی مریم 40 تا دعای توسل بخونه و اون شب اولیش رو خوند.
فردا صبح آمنه می خواست بره در خونه هاجر خانم اما با خودش گفت:
زشته اول صبح برم جواب رو بدم! یه چند روز صبر می کنم، اگه خودشون نیومدن اون وقت خودم یه بار میرم خونه هاجر خانم ببینم چی میشه. شایدم نرم؛ اگه خواستن جواب بگیرن که خودشون میان، چه میدونم؟! خدایا هر جور صلاحه خودت مقدر کن!
آمنه توی همین فکر و خیالا بود که هاجر خانم در زد و گفت: صاحبخونه! صاحبخونه! آمنه خانم کجایی! و در رو که نیمه باز بود باز کرد و اومد توی حیاط. توی روستا معمولا کسی در خونه رو نمی بنده همه همیشه حجاب دارن و در خونه ها بازه هرکی میاد دم در دوتا یا الله میگه و وارد میشه!
هاجر خانم اومد و بعد از کمی صحبت از زمین و آسمون و مرغ ها و تخم مرغ ها و دشت و صحرا جواب رو گرفت و رفت.
قرار شد جمعه عصر یعنی سه روز دیگه احمد و خانوادش برای خواستگاری بیان خونه بهمن آقا!
ظهر که بهمن اومد خونه آمنه بهش گفت که عصر جمعه میان برای خواستگاری! بهمن گفت: خب چیزی می خوایم بخریم؟
آمنه گفت: یه خرده میوه و شیرینی!
در این سه روز آمنه ملحفه تمام پتوها رو کند و شست و دوباره دوخت و خونه رو آب و جارو و گردگیری کرد و ظرفها رو هم با وایتکس سفید کرد و آماده خواستگاری شد.
خلاصه کم کم ساعت ها می گذشت تا اینکه عصر جمعه رسید. خانواده همتی در خانه نشسته بودند و به ساعت نگاه می کردند و منتظر صدای زنگ بودند تا اینکه انتظار به سر آمد و زنگ در به صدا در آمد و خانواده آمیز ارسلان با سلام و علیک و خوش و بش وارد خانه شدند.
وقتی میهمان ها نشستند بهمن آقا گفت: خب خوش آمدید چه خبرا!
آمیز ارسلان گفت: خدا رو شکر! نفسی میاد و میره! البته اگر بشه! اینقدر بازار خرابه که نگو! هر روز یه چیزی کم میشه! قیمت ها رو که دیگه نگو ... آمیز ارسلان شروع کرد به پرداختن به وضعیت اقتصادی جامعه و بعد وصلش کرد به سیاست و بعد فوتبال و بعد سر از قیمت های خودرو در آورد و وضعیت حجاج در عربستان و هزار تا موضوع دیگه!
همه اول صحبتهای آمیز ارسلان رو با دقت گوش می کردند اما وقتی دیدند صحبتهاش تمومی نداره کم کم حوصله شون سر رفت و از طرفی هم هیچ کس روش نمی شد صحبتهای اونو قطع کنه!
چه خوب گفته پیامبر اکرم که سه خصلت است که خدا ناپسند می دارد: زیاد خوردن و زیاد خفتن و زیاد گفتن!
اعظم خانم که اوضاع رو اینطوری دید گفت: ای بابا شما آقایون هم که تا به هم می رسید شروع می کنید از سیاست و جنگ و بازار حرف زدن! ناسلامتی اومدیم خواستگاریا! اومدیم دست این دوتا جوونو بذاریم تو دست هم نه اینکه گفت و گوی ویژه خبری درست کنیم.
بعد اعظم خانم یه کم صداشو برد بالا و یه جور که مریم از توی آشپزخونه صداشو بشنوه گفت: آمنه خانم! عروس خانم نمی خوان برای ما یه چایی بیارن!
آمنه خانم هم گفت: چرا! مریم جون مادر! چایی رو بیار!
مریم هم که توی آشپزخونه منتظر بود و حوصله اش از حرفهای آمیز ارسلان سر رفته بود و اعصابش خرد شده بود و دل تو دلش نبود که صداش کنن سریع ولی با دقت چند تا چایی ریخت و رفت توی اتاق پذیرایی.
به محض ورود مریم اعظم خانم گفت: صلوات بفرستید!
همه صلواتی فرستادند. بعد اعظم خانم شروع کرد به تعریف کردن از عروس خانم: ماشاالله هزار ماشاالله! چشم نخوره عروس خانم! چه خانمی شده! قربونش برم!
مریم هم از خجالت سرخ شده بود و آمنه خانم هم در جواب تعارفهای اعظم خانم می گفت: سلامت باشید! بزرگی از خودتونه! ایشاالله هرچی صلاحه! هرچی قسمت باشه همون میشه! خدا همه جوونا رو خوشبخت کنه! شما هم همین طور!!!
بعد یهو آمنه خانم سرخ شد که شما هم همین طور یعنی چی این دیگه چی بود که گفتم؟!
خلاصه همه چایی رو برداشتند و خوردند و مریم هم یه گوشه نشست.
بهمن آقا گفت: خب! شغل آقا داماد چیه؟ سربازیشون تموم شده یا نه؟ برا خونه زندگیش می خواد چی کار کنه؟
آمیز ارسلان هم سینه شو صاف کرد و انگار دوباره مجوز صحبت کردن گرفته بود موتورش رو روشن کرد و شروع کرد به سخنرانی:
احمد آقا یکی دو ماهه که سربازیشو تموم کرده و ور دست خودم توی مغازه وایستاده؛ به هر حال ما دیگه پیر شدیم و جوونا باید جای ما رو بگیرن! هه هه هه هه
چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو!
برای خونه شون هم نگران نباشید؛ یه تیکه زمین بالاتر از قهوه خونه داریم ایشاالله می سازنش میرن توش زندگی می کنن! خب اگه موافق باشید عروس و داماد برن توی اتاق و حرفاشونو بزنن!
به محض گفتن این جمله رنگ احمد و مریم سرخ شد و به اصرار اعظم خانم و آمنه خانم، احمد و مریم بلند شدند و رفتند توی اتاق تا طبق رسم معمول کمی صحبت کنند. البته احمد و مریم همدیگه رو می شناختن؛ چون هر از چند گاهی مریم از مغازه آمیز ارسلان خرید می کرد و احمد را در آنجا می دید و اصلا احمد از همانجا دلش رو به مریم باخته بود و خب طبیعی بود که هر وقت مریم می آمد احمد زیر چشمی مراقب رفتارش بود. به علاوه محیط روستا محیط کوچکی است و مریم و احمد جدای از مغازه همدیگه رو تا هفت جد و آباء می شناختند؛ دایی مریم هم با دختر خاله اعظم خانم ازدواج کرده بود؛ عموی احمد هم باجناق دایی بهمن آقا بود و هزار تا نسبت قوم و خوشی دیگه که توی روستا بین دوتا خانواده وجود داره!
بنابراین توی همچین جلسه ای نمیشه پرسید که اسمتون چیه و تحصیلاتتون چقدره و اخلاقتون چه طوریه و... . اینا چیزایی که توی روستا همه می دونن. پس طبیعی بود که صحبتهای احمد و مریم بیش از ده دقیقه طول نکشه و از اتاق اومدن بیرون. فقط کمی درباره آینده و خطوط قرمز و خانواده ها صحبت شد و یه سری سوال و جوابهای تکراری که بعد از خواستگاری همه اش از یاد مریم و احمد رفت. کمی هم درباره مسائل اعتقادی حرف زدند؛ هرچند نسل اندر نسل همدیگه رو می شناختند اما به لطف جریانهای روشنفکری و عرفانهای کاذب خیلی ها همه چیز رو گذاشتند کنار و دیگه نمیشه مطمئن بود که اگه پدر و مادر طرف مسلمونن خودش چه باورهایی داره!
بعد از اینکه عروس و داماد از اتاق اومدن بیرون، دوباره همه صلواتی فرستادند و قرار شد سه روز دیگه خانواده همتی جواب بدهند. بعد هم با کلی تعارف و من بمیرم و تو بمیری خداحافظی کردند و اومدن بیرون. وقتی از خانه بهمن آقا بیرون آمدند آمیز ارسلان به احمد گفت: جوابشون مثبته! برو فکر بقیه کارها رو بکن! خیالت راحت!
احمد گفت: به شما چیزی گفتند؟
آمیز ارسلان گفت: نه جونم! اونا که سه روز دیگه میگن! اما من 40 ساله کاسبم. کور شه اون کاسبی که مشتری شو نشناسه! وقتی مشتری میاد قیمت یه چیزی رو می پرسه، می فهمم که می خواد بخره یا فقط می خواد قیمت بگیره! خدا رو شکر اینا از تو خوششون اومده، دخترشون هم دختر خوبیه، خانواده شون هم خانواده بی ریا و بی آزاری هستند، کاری به کسی ندارند و سرشون تو لاک خودشونه! ایشاالله مبارکه!
با شنیدن این حرفها گل از گل احمد شکفت. آمیز ارسلان که چهره خوشحال احمد رو دید گفت:
شاه داماد نکو خود را چه زیبا کرده امشب! غنچه لب را به روی دوستان وا کرده امشب!
اعظم خانم هم گفت: ایشالا خوشبخت بشید! به پای هم پیر بشید!
سه روز بعد همانطور که آمیز ارسلان گفته بود مریم بعد از کلی فکر و استخاره و مشورت جواب مثبت رو به مادرش داد و آمنه هم بعد از مشورت با بهمن جواب رو به هاجر خانم داد و هاجر خانم هم بعد از گرفتن یه مژدگانی جواب رو به اعظم خانم ابلاغ کرد!
قرار شد برای انجام آزمایشهای قبل از عقد احمد یه روز بیاد دنبال مریم تا با هم به شهر برن و کارها رو انجام بدن. آزمایشها و هماهنگی برای محضر و سفره عقد و خرید عقد و بازار گردی ها و لباس عروس و داماد و خلاصه کارهایی که اعصاب هر تازه دامادی را له و لورده می کند و به او می فهماند که مجردی چه نعمتی بود کم کم انجام شد و همه برای مراسم عقد در نیمه شعبان آماده شدند:
-عروس خانم! برای بار سوم عرض می کنم! آیا به بنده وکالت می دهید شما را به عقد دائمی و نکاح همیشگی جناب آقای احمد داوودی فرزند ارسلان در آورم؟ وکیلم؟
سکوتی مقدس و دوست داشتنی بر فضا حاکم شده بود همه لبخند می زدند و نگاهها به سمت عروس و داماد بود که داشتند سوره نور را زمزمه می کردند:
اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فيها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ في زُجاجَةٍ الزُّجاجَةُ كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ يَكادُ زَيْتُها يُضيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلى نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَليمٌ .
خداوند نور آسمانها و زمين است؛ مثل نور خداوند همانند چراغدانى است كه در آن چراغى (پر فروغ) باشد، آن چراغ در حبابى قرار گيرد، حبابى شفاف و درخشنده همچون يك ستاره فروزان، اين چراغ با روغنى افروخته مىشود كه از درخت پربركت زيتونى گرفته شده كه نه شرقى است و نه غربى؛ (روغنش آن چنان صاف و خالص است كه) نزديك است بدون تماس با آتش شعلهور شود؛ نورى است بر فراز نورى؛ و خدا هر كس را بخواهد به نور خود هدايت مىكند، و خداوند به هر چيزى داناست.
مریم هم مثل همه عروس خانم ها بعد از سکوتی طولانی گفت: با اجازه پدر و مادرم و بقیه بزرگترها بله!
-بسم الله الرحمن الرحیم
لااله الا الله اقرارا لنعمته و لا اله الا الله اخلاصا بوحدانیته
انکحت و زوجت موکلتی مریم لموکلی احمد و قبلت النکاح و التزویج لموکلی احمد علی الشرائط المعلومه.
به ازدواج همیشگی در آوردم موکلم مریم را برای موکلم احمد و قبول کردم نکاح و ازدواج را برای موکلم احمد.
مبارک است ان شاء الله!
با تمام شده این جمله سکوت شکل گرفته در اتاق ناگهان به انفجاری از صلوات و کِل و دست زدن و آهنگ تبدیل شد و قبل از اینکه کار به جاهای باریک بکشد حاج آقا موسوی و بقیه مردها به سرعت اتاق را ترک کردند، زنها چادر را از سر مریم برداشتند و برای اولین بار احمد صورت آرایش کرده و موهای مریم را دید؛ هر دو از خجالت سرخ شده بودند و لبخند می زدند.
خجالت آن دو جایی بیشتر شد که قرار شد در دهان همدیگر عسل بگذارند و طبق رسمی بی دلیل باید مریم انگشت احمد را گاز می گرفت که یعنی گربه را دم حجله بکشد! اما خب مریم دختر محجوب و مظلوم و سر به زیری بود و هیچ وقت این کار را نکرد و احمد از این بابت خیلی خوشحال شد که مریم حتی برای خوش آمد اطرافیان و برای رسم و رسوم هم حاضر نشد کوچکترین اذیتی به شوهرش برساند. این کار برای همیشه در دل احمد ماندگار شد و در بانک عشق قلب احمد یک حساب طلایی برای مریم باز کرد که بعدها برای مریم خیلی سود کرد!
قسمت چهارم: ساختن خانه
عقد تمام شد و تا چند روز عروس و داماد حس و حال خیلی خوبی داشتند و اصلا متوجه دنیای اطراف خود نبودند و همه چیز را زیبا می دیدند و دیگران کارهای آنها را انجام می دادند، غذا همیشه آماده بود و احمد هم چند روزی در خانه بهمن آقا جا خوش کرده بود. احمد و مریم هر وقت دوست داشتند از خانه بیرون می رفتند و هر وقت می خواستند به خانه بر می گشتند و دیگر دوران مجردی به پایان رسیده بود.
یک روز مریم به احمد گفت: راستی احمد! زمینی که پدرت گفت کجاست؟ برای ساختنش چه کار کرده ای؟ بیا با هم بریم و زمینت را ببینیم!
احمد گفت: حالا دیگه زمین هر دوی ماست! آماده شو تا بریم خانه آینده مان را ببینیم.
مریم مثل همه عروس ها هر وقت احمد می آمد یا می خواستند بیرون بروند کمی سر و صورت خود را آرایش می کرد و هرچند احمد می گفت برای بیرون رفتن آرایش نکن بی اثر بود.
احمد مریم را سر زمین برد و گفت: اینجاست! دیوارهایش را کشیده ایم و باید یک در برایش بخرم و گچکاری و برق کشی و لوله کشی و کاشی کاری و قیرو گونی و مابقی کارها.
مریم گفت: خیلی خوبه! اما از اینجا به بعد باید با من مشورت کنی! بالاخره اینجا قراره خونه من و تو باشه و ما اینجا زندگی کنیم. اینکه چند تا اتاق داشته باشه و آشپزخونه کجا باشه و پنجره ها و نمای خونه خیلی مهمه و سلیقه خانم خونه حتما باید رعایت بشه!
احمد هم که توی این چند روز صورتش فقط لبخند میزد و کم کم داشت عضلات صورتش درد می گرفت گفت: چشم خانم خانما! به منکرش لعنت! حتما! علی الحساب فردا می خوام برم چند تا در ببینم برای در اصلی خونه حالا که می خوای بیای فردا میام دنبالت تا با هم بریم!
بعد احمد توی دلش گفت:
بفرما احمد آقا! حالا خر و بیار و باقالی رو بار کن، حالا خر و بیار و باقالی رو بار کن!
ریشت رو دادی دست جماعت نسوان! حالا خر و بیار و ... .
از این به بعد باید مثل بز اخفش سر تکون بدی و گوش به فرمان علیا مخدره باشی! خودم کردم که لعنت بر خودم باد! حالا خر و بیار و...
بعد هم شروع کرد توی دلش قاه قاه خندیدن و گفت: اصلا زندگی رو به خاطر همین حماقتاش دوست دارم!
فردا صبح حدود ساعت 11 احمد آمد خانه بهمن آقا دنبال مریم و با هم سوار موتور شدند تا بروند به گاراژی که چند کیلومتری با روستای آنها فاصله داشت تا در و پنجره خانه شان را انتخاب کنند. وقتی داشتند می رفتند مجید برادر مریم گفت: کجا میروید؟
گفتند: میریم گاراژ در و پنجره بخریم.
مجید گفت: منم میام حوصله ام سر رفته!
بعد رفت و موتورش رو برداشت و دنبال موتور احمد با هم رفتند به گاراژ. جایی با حدود 10 مغازه میکانیکی و جوشکاری. همه جا را دوده گرفته بود و مریم مراقب بود لباسش به در و دیوار نگیرد و سیاه نشود.
احمد و مریم و مجید وارد گاراژ شدند و شروع کردند به دیدن و قیمت کردن در و پنجره ها. کم کم مجید از مریم و احمد جدا شد و رفت توی فکر که خوبه بیام اینجا کار کنم! چه جوشکاری و چه میکانیکی! شغلهای خوب و به درد بخوریه! هم یه مهارتی یاد میگیرم و هم در آمد مناسبی داره! آهسته آهسته رفت توی فکر و رفت بیرون روی موتورش نشست. بعد با خودش فکر کرد که خوبه برم به دوستم احسان بگم بیاد با هم بریم توی گاراژ کار کنیم. برای همین هم موتورش رو روشن کرد و بدون اینکه به مریم و احمد چیزی بگه رفت.
از اون طرف مجتبی برادر احمد که 17 سالش بود و هم سن و سال مجید بود و طی این مدت خواستگاری و عقد هرچی تونسته بود احمد رو اذیت کرده بود به فکرش رسید که خوبه حالا که احمد با نامزدش رفتن بیرون یه کم سر به سرش بذارم و حالشو بگیرم! برای همین از خونه به موبایل احمد زنگ زد و گفت: احمد کجایی؟ زود خودتو برسون! بابا سکته کرده زنگ زدیم آمبولانس بیاد ببرنش بیمارستان!
احمد به محض شنیدن خبر سکته کردن باباش به کلی به هم ریخت و همین طور که دستاش می لرزید به مریم گفت: تو با مجید بیا! بابام حاش به هم خورده سریع باید برم خونه!
احمد بدون اینکه منتظر جواب مریم بمونه دوید و سوار موتورش شد و رفت. از طرفی مریم هم دلواپس شد ولی باز کم کم سرگرم انتخاب در و پنجره شد. حالا دیگر سر ظهر شده بود و مغازه دارها به مسجد یا خانه هایشان می رفتند تا نفسی چاق کنند و یکی دو ساعت دیگر برگردند سر کار. آرام آرام مریم متوجه شد که انگار خبری از مجید نیست و مدتی است که میان مغازه ها، بین این همه مرد، توی یه گاراژ، در بین این همه مرد ایستاده و داره درها را نگاه می کنه! ناگهان خیلی معذب شد و خود را جمع و جور کرد و دستمالی از کیفش در آورد و یواشکی آرایشش را پاک کرد و به سمت در گاراژ رفت اما در را پیدا نکرد. دو سه بار بدون اینکه از خود اضطرابی نشان دهد دور گاراژ گشت تا در را دید اما دید که در را بسته اند و متوجه شد دیگر کسی در گاراژ نیست و همه رفته اند! مریم به سمت در گاراژ رفت تا آن را باز کند که یهو دید یکی از کارگرهای گاراژ _که اسمش آرش بود_ مثل اجل معلق جلویش را گرفت و خنده کثیفی کرد و گفت: کجا به این زودی خوشکله؟
مریم خیلی ترسیده بود، صدایش بند آمده بود، قلبش انگار زیر دفتین قالی بافی بود و هر ضربان برایش درد و تکانی شدید داشت، دست و پایش مثل بید می لرزید، شروع کرد توی دلش متوسل شدن به حضرت زهرا و حضرت زینب سلام الله علیهما و تمام مقدسات. یهو یادش به اسارت حضرت زینب افتاد و شروع کرد هق هق گریه کردن و اشک ریختن! عقب عقب رفت که احساس کرد یکی پشت سرشه. نگاه کرد دید یه نامرد دیگه _کامبیز_ پشت سرشه و داره میاد سمتش. مریم ناخود آگاه گفت: خدایا کمکم کن و با تمام توان به سمت در دوید. دو سه قدم که دوید پاش افتاد گِل پاش و محکم با صورت خورد زمین و صورتش غرق خون شد. دنیا شروع کرد دور سر مریم چرخیدن، اشکهاش با خون مخلوط شده بود و از صورتش به زمین می ریخت؛ همین طور که افتاده بود دستهاش رو ستون کرد تا بلند بشه که یه تیکه میلگرد یک متری روی زمین دید؛ سریع برش داشت؛ دیگه از خودش اختیاری نداشت، شروع کرد به طرف در دویدن؛ آرش اومد جلو و گفت: مگه من میذارم بری؟ مریم با همه توانش میلگرد رو بالا برد و توی صورت اون عوضی زد، در را باز کرد و فرار کرد.
قسمت پنجم: محاکمه
وقتی مریم از گاراژ زد بیرون شروع کرد به داد زدن: احمد! احمد! مجید! مجید! ... .
داد و بیداد مریم و صورت خونین او و اوضاع پریشانش همه رو دور او جمع کرد: مغازه دارهای اطراف، رهگذران، ماشینهایی که در جاده می رفتند همه به سمت مریم اومدند؛ چند تا از خانمها جلو رفتند و شروع کردند به آرام کردن مریم:
چی شده خانم؟ صورتت چی شده؟ مریم که احساس کرد خطر بر طرف شده، یهو پاهاش شل شد و نشست و شروع کرد زار زار گریه کردن و کم کم از هوش رفت.
از اون طرف کامبیز از داخل گاراژ بیرون اومد و شروع کرد داد و بیداد کردن:
بگیرینش! قاتل! نامرد عوضی! رفیقمو کشت!
مردم که از سر و وضع مریم به شدت متعجب شده بودند حالا خشکشان زده بود که چه اتفاقی افتاده. در همین حین بود که مجید از همه جا بی خبر با دوستش احسان سر رسیدند تا به خیال خودشان در این گاراژ کاری پیدا کنند. به محض اینکه مجید مریم را بیهوش دید از پشت موتور پرید پایین و دوید سمت خواهرش و شروع کرد گریه کردن و از مردم پرسید: چی شده؟ چه بلایی سرش اومده؟ ولی مردم هم چیزی نمی دانستند.
خلاصه مردم سریع زنگ زدند به اورژانس و پلیس. وقتی آمبولانس و پلیس آمد مریم و آرش را به بیمارستان بردند و کامبیز هم به کلانتری رفت.
مجید با خانواده اش تماس گرفت و پلیس هم با مغازه دارهای گاراژ و خانواده آرش تماس گرفت و جریان را به آنها اطلاع داد. قرار شد صاحبکار آرش و کامبیز به کلانتری بروند؛ خانواده ها هم به بیمارستان رفتند تا ببینند چه بلایی سر عزیزانشان آمده؟
مریم بعد از کمی مداوای سرپایی مرخص شد و به همراه پدرش و احمد و پلیسی که با مریم به بیمارستان آمده بود به کلانتری رفتند.
-خانم مریم همتی شمایید؟
-بله!
-شما به اتهام قتل آقای آرش سرمستی بازداشتید! خانم عسکری! ایشون رو ببرید بازداشتگاه!
خبر مرگ اون نامرد دنیا رو روی سر مریم و احمد و بهمن خراب کرد! یعنی چی؟ مگه میشه؟ یعنی مریم آدم کشته؟ کی باورش میشه؟ چه طور میشه آرش مرده باشه؟ کاری از دست احمد و بهمن آقا بر نمیامد. مریم باید تا روز دادگاه بازداشت می ماند. احمد و بهمن در کمال ناباوری مریم رو دیدند که به بازداشتگاه می رفت؛ چشمان هر سه آنها پر از اشک شده بود اما به جز خدا از دست هیچکس کاری بر نمی آمد.
بله! فاصله مرگ و زندگی یه تار موئه! مرگ می آید نه از پی بلکه دوشادوش ما!
أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ في بُرُوجٍ مُشَيَّدَة. هر جا باشيد، مرگ شما را درمىيابد؛ هر چند در برجهاى محكم باشيد!
ما از مرگ غافلیم و هیچ وقت انتظارش را نداریم اما: الدنیا دارُ ممرٍّ لا دارُ مقرٍّ. دنیا سرای رفتن است نه ماندن!
مریمی که تا یه مرد غریبه نگاش می کرد دست و پاشو گم می کرد و سریع دور می شد؛ مریمی که اینقدر محجوب و با حیا و با خدا بود؛ چطور می تونست آدم کشته باشه؟! چند روز پیش دنیا تازه برای مریم شروع شده بود و هیچ غم و غصه ای توی دلش نبود، اما حالا همه غمهای عالم رو ریخته بودند توی دل مریم و احمد و یه قفل بزرگ زده بودند درش! هیچ راهی به نظر نمی رسید که مشکل به این بزرگی حل بشه!
همین که بهمن آقا و احمد از کلانتری بیرون اومدن بهمن آقا یقه احمد رو گرفت و چسبوند سینه دیوار و گفت:
مرتیکه دختر دسته گلم رو دادم دستت چی به روزش آوردی؟ ولش کردی کدوم قبرستونی رفتی؟
احمد که بغض گلوش رو گرفته بود و حالا هم کمی ترسیده بود صداش در نمیومد کمی اشکهاشو پاک کرد و بغضش رو به هزار زور فرو برد و گفت: بهمن آقا! به خدا مجید با مریم بود! من مریم رو به مجید سپردم و رفتم! داداشم زنگ زد و گفت بابام حالش بد شده؛ سریع باید می رفتم خونه! خب به مریم گفتم که با مجید بره و رفتم!
-بهمن: پس مجید کدوم گوری بوده؟
-احمد: من نمیدونم مجید با ما بود! من که رفتم مجید اونجا بود!
بهمن که داشت دیوونه می شد و نمی دونست باید چیکار کنه سریع رفت خونه تا ببینه مجید کجاست و چرا خواهرشو ول کرده؟
همینکه بهمن آقا مجید رو دید زد توی گوشش!
-چی شده بابا! چرا منو می زنی؟!
-مرتیکه احمق! تو خواهرتو ول کردی کجا رفتی؟
-چرا منو میزنی؟! به من چه؟ بله من با مریم و احمد رفتم گاراژ! اما من اومدم بیرون و رفتم خونه احسان کارش داشتم! بعد که اومدیم جلوی گاراژ دیدم مریم بیهوش افتاده! وقتی من رفتم مریم و احمد داشتند در و پنجره انتخاب می کردند.
بهمن که از دست ندونم کاریهای این سه تا جوون دیگه نمی دونست چیکار باید بکنه یقه مجید رو رها کرد و سرش رو گرفت و رفت توی اتاق و شروع کرد به فکر کردن و اشک ریختن! هرکسی در گوشه ای از خانه کز کرده بود و به مریم فکر می کرد و گریه می کرد.
از آن طرف وقتی احمد به خانه شان رسید یه دست کتک مفصل به برادر احمقش مجتبی زد که این چه شوخی بیخودی بود که کردی؟ اگه تو این کارو نمی کردی هیچ مشکلی پیش نمیومد! مجتبی هم که عذری نداشت فقط می گفت: من از کجا می دونستم اینجوری میشه؟ من که از عمد اینکار رو نکردم! فقط می خواستم شوخی کرده باشم! فکر می کردم همون پشت تلفن می فهمی! غلط کردم داداش! اصلا هرچی تو بگی! میخوای منو بکشن ببرن بالای دار!
احمد: ببند دهنتو! اگه بلایی سر مریم بیاد خودم آتیشت می زنم!
از طرفی مریم توی بازداشتگاه مثل یک تیکه گوشت افتاده بود یه گوشه و توی فکر و خیالاتش توی یه دور باطل افتاده بود:
یعنی منو میکشن؟ پس چی خیال کردی؟ فکر کردی آزادت می کنن!؟ کاش دستم شکسته بود نمی زدم! آخه مگه می شد نزنم؟ اون عوضی می خواست بهم دست درازی کنه! کاش پام شکسته بود با احمد نمی رفتم! آخه بدبخت دختر رو چه با گاراژ؟ آخه یه در می خرید دیگه به تو چه که بری توی گاراژ؟ تقصیر خودمه! من خیلی بدبختم، فکر کردم شوهر کردم هرکاری بخوام می تونم بکنم! اصلا چرا احمد و مجید یهو غیبشون زد؟ کدوم گوری رفته بودند؟ برای چی منو تنها گذاشتند و رفتند؟ اصلا تقصیر اوناس! تقصیر اون آرش نامرده! اما قاضی که این حرفا رو قبول نداره! من اونو ... خدایا حتی نمی تونم بگم چیکار کردم!
مریم توی این فکرهای بی پایان بود و هی گریه می کرد، هزار بار اون چند دقیقه رو مرور کرد تا یه جایی اون اتفاق یه جور دیگه بیافته اما کار از کار گذشته بود.
از فردا صبح تمام فکر و ذکر خانواده همتی و داوودی متوجه آزادی و خلاصی مریم شد. بهمن که نمی دانست باید چه کار کند فقط در گوشه ای کز کرده بود و فکر می کرد و اشک می ریخت!
آمنه خانم و اعظم خانم هم مدام گریه و ناله و زاری می کردند و مشغول دعا و توسل ونذر و صلوات بودند. آمنه که همه کارها را قضا و قدر می دانست هرچه فکر می کرد نمی دانست چرا قسمتشان اینطور رقم خورده؟!
بیچاره آمنه! کلی لاغر شد! کلی از موهایش سپید شد! بیچاره داشت دق می کرد! مدام با مجید می رفت به مریم سر میزد همدیگر رو بغل می کردند و دو ساعت تمام گریه می کردند. مدام می گفت: خدا لعنتشون کنه که جلوی دخترم رو گرفتند! یا حضرت زهرا (س) یا زینب(س) خودتون به داد ما برسید ما هم مثل شما مظلومیم ما که جز شما کسی رو نداریم!
احمد و آمیز ارسلان هم رفتند پیش یه وکیل تا ببینند چیکار باید بکنند؟ تا وقتی جلسه اول دادگاه اومد شروع بشه آقای وکیل سر و ته قضیه رو از احمد و مریم و مجید پرسید تا با دستی پر به دادگاه بره و به خانواده مریم و احمد گفت: من تمام سعی خودم رو می کنم!
شب قبل از دادگاه توی خونه مریم و احمد فقط صدای هق هق گریه شنیده می شد، هیچ کس حرفی نمی زد؛ بهمن مثل همیشه دستاش رو بین موهاش فرو برده بود و فکر می کرد و چشماش کاسه خون بود و چیزی به ذهنش نمی رسید و مدام از خودش می پرسید: خدایا این تقاص کدام گناهه؟
آمنه رفته بود توی اتاق خواب و در رو بسته بود و توی سجاده نشسته بود و مدام دعا و توسل و گریه و زاری می کرد. مجید رفته بود توی حیاط لب باغچه نشسته بود و زل زده بود به گلها و مدام با خودش می گفت: کاش نرفته بودم دنبال احسان! کاش به مریم و احمد می گفتم که دارم میرم!
شهناز هم رفته بود پای دار قالی و نقشه رو دستش گرفته بود و به اون نگاه می کرد؛ دلش می خواست نقشه رو بخونه و مریم هم قالی ببافه اما فهمیده بود که انگار قراره مریم رو بکشند. چهره زیبا و معصوم شهناز خیلی گرفته بود و چشمانش از همیشه زیباتر شده بود و هیچکس طاقت نداشت به چشمهای جادویی شهناز نگاه کنه و نزنه زیر گریه!
به هر حال شب شد و همه خوابیدند. آن شب بهمن تمام اتفاقاتی که برای مریم افتاده بود را در خواب دید. دید که مریم و احمد و مجید به سمت گاراژ آمدند، مجید کم کم از گاراژ بیرون آمد و سوار موتورش شد و رفت، احمد هم بعد از صحبت با تلفن به هم ریخت و به مریم گفت: با مجید بیا و سریع سوار موتور شد و رفت. بهمن دید که آرش و کامبیز چطور در را بستند و نگاههای کثیف خود را به مریم دوخته بودند و به هم نگاه می کردند و می خندیدند و مریم اصلا حواسش به آنها نبود و محو تماشای درها شده بود. بهمن همه اینها را می دید و می دید که در گوشه ای از ذهن و خیالش بچه لاک پشتی ناله می کند و مادرش را صدا می زند. گاهی بچه لاک پشت مقابل چشمانش مجسم می شد و گاهی به گاراژ می رفت. چشمهای بچه لاک پشت خیلی معصوم بود، به معصومیت چشمهای شهناز! بهمن با دیدن اوضاع مریم و ناله های بچه لاک پشت همین طور در خواب شروع کرد به گریه کردن. گاهی بچه لاک پشت را کاملا به شکل شهناز می دید و گاهی او را بچه لاک پشت تصور می کرد؛ با خود گفت: خدایا من چه گناهی کرده ام که باید این بلا سرم بیاید؟ من که به کسی کاری نداشته ام، آزار من به مورچه هم نرسیده است!
بهمن در همین خواب و خیالها بود که صدایی در خواب به او گفت: آزار تو به مورچه هم نرسیده؟ تو نبودی که علیرغم حرفهای مردم با ماشینت از روی لاک پشت های بیچاره رد می شدی و آنها را له می کردی؟ تو نبودی که حتی گاهی ماشین را عمدا از روی آنها عبور میدادی و می گفتی اینها آلوده اند، اینها محصولات را خراب می کنند، به چه دردی می خورند؟ چه حیوانی از لاک پشت بیچاره مظلومتر است؟ خدا جای حق نشسته و تقاص بی گناهان را می گیرد؟ آیا نشنیده بودی که امام علی علیه السلام فرموده است: اگر تمام دنیا را به من بدهند تا پوست جویی را به ظلم از مورچه ای بگیرم اینکار را نخواهم کرد! تو چه طور ادعای پیروی از علی می کنی و اینطور علنی ظلم می کنی؟ البته به همین جا تمام نمی شود این فقط تقاص بچه لاک پشتی است که تو با ماشینت از روی مادرش رد شدی و او در کنار جاده ایستاد و وقتی له شدن مادرش را دید آنقدر ناله کرد تا مرد. خدا به خاطر اینکه او بچه بود قصاصش را در همین دنیا از تو میگیرد و گناه باقی ظلمهایت می ماند برای قبر و قیامتت!
بهمن همین طور می شنید و گریه می کرد تا از خواب بیدار شد. ساعت 2نیمه شب بود؛ بهمن یک ساعتی گریه کرد و بعد رفت چند لیوان آب خورد و وضو گرفت و شروع کرد به نماز خواندن و دعا کردن و توبه کردن و الهی العفو گفتن:
خدایا من گناهکارم؛ چرا جان دخترم را میگیری!؟ خدایا من خطا کردم؛ چرا باید زندگی او تباه شود؟ خدایا من آدم لجبازی بودم و به حرف کسی گوش نمی کردم، خدایا توبه می کنم، مرا ببخش! الهی العفو! خدایا از خون آن لاک پشتهای بیچاره بگذر و مرا عذاب نکن! خدایا غافل بودم و مغرور و نادان! من جز تو که را دارم که به او پناه برم؟
بهمن همینطور تا صبح گریه و دعا و توبه می کرد! فردا صبح مقابل دادگاه پدر و مادر و اقوام مقتول همین طور به مریم و خانواده اش حمله می کردند و فحش می دادند و گریه و نفرین می کردند: الهی بری بالای دار! خدا خودش جزاتو بده! خیر نبینی! الهی تکه تکه بشی! نامرد! عوضی! و... .
در دادگاه پس از تشریفات رسمی وکیل مریم به عنوان دفاعیه به قاضی گفت: جناب آقای قاضی! موکل من با شوهر خود برای خرید در و پنجره به گاراژی در نزدیکی محل زندگیشان رفته اند و همانطور که نوشته ام پس از آن اتفاقات آن آرش و کامبیز که گاراژ را خالی می بینند در را می بندند و قصد جسارت به این دختر محترم را می کنند. خب این دختر معصوم چه کند؟ اول به سمت در گاراژ می دود؛ مقتول جلویش را می گیرد بعد عقب عقب فرار می کند و کامبیز از عقب راه را بر او می بندد، موکل بیچاره من باز به سمت در فرار می کند و آنچنان زمین می خورد که صورتش غرق خون می شود؛ آثار جراحت کاملا نمایان است! این دختر درآن لحظه اصلا قدرتی بر انجام کاری نداشته است؛ بی اختیار تکه آهنی را بر می دارد و به سمت در می دود نه به سمت مقتول! مقتول باز عمدا راه او را سد می کند و خانم همتی برای فرار و دفاع از خود بی اختیار ضربه ای به او می زند که شرعا و قانونا هم مجاز است. خب متاسفانه این امر موجب قتل مقتول شده است ولی خانم همتی چه گناهی دارد؟ گناه و جرم اصلی را مقتول و رفیقش انجام داده اند که قصد جسارت و اقدام به جسارت به این خانم محترم و مومن را کرده اند!
همین که دفاعیات وکیل تمام شد خانواده مقتول شروع کردند به ناسزا گفتن به وکیل و مریم و خانواده مریم و به آنها حمله کردند که سربازهای دادگاه جلوی آنها را گرفتند و به دستور قاضی چند نفرشان را از دادگاه اخراج کردند.
از طرف دیگر کامبیز و خانواده آرش مطالب خود را گفتند و تقاضای قصاص کردند. قاضی اعلام رای را به جلسه بعد موکول کرد.
وقتی دادگاه تمام شد هیچکس نمی توانست سخنی بگوید و سر حرف را باز کند. باز هم مریم را از مقابل چشمان خانواده اش به زندان بردند. چشمان مریم و مادرش آمنه در هم گره خورده بود و به هیچ وجه باز نمی شد. انگار هزار تا گره کور روی هم زده باشی! احمد و بهمن و میرزا ارسلان واعظم خانم هم به مریم نگاه می کردند و دل توی دلشان نبود، اما نگاه این مادر و دختر تمام غم عالم را روی دلت می نشاند. آمنه اشک می ریخت و اشک هایش را با گوشه چادرش پاک می کرد و رویش را با چادر می پوشاند تا رهگذران او را نبینند، اما نمی توانست صدای هق هق گریه اش را پنهان کند. بیچاره آمنه این روزها سی سال پیر شد!
اما بهمن که خود را مقصر اصلی می دانست با دیدن گرفتاری های مریم و گریه های مظلومانه آمنه و جسارت ها و توهین هایی که به آنها شد خود را بیش از پیش مقصر می دید و نیمه شب ها از خواب بلند می شد و تا صبح گریه و دعا و توبه می کرد و از خدا طلب عفو و بخشش می کرد و می گفت: خدایا گناه دخترم چیست؟ مرا عقاب کن و دخترم را آزاد کن! خدایا تو ارحم الراحمینی! تو به خاطر گناه کسی دیگری را عذاب نمی کنی! خدایا مریم که گناهی ندارد! خدایا جان مرا بگیر و مریم را آزاد کن! خدایا جان مرا بگیر و مریم را آزاد کن! الهی العفو! العفو! العفو! استغفرالله ربی و اتوب الیه! استغفرالله ربی و اتوب الیه!
هر شب که بهمن از خواب بلند می شد، شهناز هم یواشکی بیدار می شد و از زیر لحاف به صدای پدرش گوش می داد و او را نگاه می کرد و اشک می ریخت. می دانست پدرش نگران مریم است اما نمی دانست چرا پدرش می گوید خدایا من گناهکارم و مریم را به جای من عذاب نکن! آن وقت بود که شهناز با همان زبان کودکی از زیر لحاف شروع می کرد با خدا حرف زدن: خدایا خواهرم را آزاد کن! مامان میگه جز خدا کسی نمی تونه کاری برای مریم بکنه! خدا هر کاری که بخواد می تونه انجام بده! خدایا یعنی می تونم دوباره آجیمو ببینم؟
اون وقت کم کم لبهاش می لرزید و میزد زیر گریه و های های گریه می کرد تا اینکه همه خانواده بیدار می شدن و با هم گریه می کردند و بعد شهناز را به هزار زحمت می خواباندند و سعی می کردند خودشون هم بخوابند!
خلاصه یک ماهی به همین منوال گذشت و کم کم بهمن مشکل قلبی پیدا کرد. گاه گاهی قلبش درد می گرفت، دستش رو میگذاشت به دیوار و می نشست روی زمین و دستشو روی قفسه سینه اش می گذاشت. بالاخره بهمن آنقدر گریه کرد و غصه خورد تا اینکه یک شب قبل از دادگاه نیمه شب قلبش گرفت، توی سجاده اش افتاده بود و به خودش می پیچید، سریع زنگ زدند به اورژانس، آمبولانسی آمد و او را برد.
صبح همه باید می رفتند به دادگاه و فقط مجید بالای سر بهمن آقا توی بیمارستان مونده بود. دادگاه تشکیل شد، مریم را آوردند، از غیبت پدرش متعجب شد و مادرش به او گفت که حال پدرت خوب نبود نتوانست بیاید.
قاضی بعد از رسمی شدن جلسه دستور قرائت حکم را داد:
نظر به سوء قصد و اقدام به تعرض به خانم مریم همتی توسط آقایان آرش سرمستی و کامبیز مطیعی هرکدام محکوم به 50 ضربه شلاق تعزیری می باشند که با توجه به فوت مقتول تعزیر وی ملغی است. و از آنجا که متهم بدون قصد قبلی و به طور ناخود آگاه و فقط برای دفاع از خود ضربه زده است قتل وی مجاز و خون مقتول هدر اعلام می شود و متهم تبرئه و از این لحظه آزاد می شود.
با تمام شدن قرائت حکم در بیمارستان قلب بهمن کندتر و کندتر میزد در عالم احتضار به او نشان دادند که با این توبه ها و گریه ها خدا از گناهانش گذشته و به خاطر بقیه لاک پشتها عذاب نمی شود. بهمن در دامن مجید جان داد و مجید باز هم نتوانست کاری بکند!
پایان/