خیانت شاخ و دم ندارد

آنچه بر اصفهان رفت، باز هم می رود؟!

توضیح: متن زیر دردنامه ای از یک نویسنده ناشناس است که چند ماه قبل برای سایت خبری تحلیلی صاحب نیوز ارسال شد اما به دلیل احساسی بودن آن کار نشد. اکنون که چند وقتی است آقای علی قاسم زاده معاونت فرهنگی شهرداری را در دست گرفته اند شاید مخاطب خوبی برای این متن باشند که باید دید مدیریت ایشان چه تفاوتی با مدیریت قبلی خواهد داشت و آیا فعالین فرهنگی چه توصیفی در آینده از ایشان خواهند داشت!

***

سلام و عرض ادب خدمت همه ی هم شهری های عزیز و مومن و سلامی گرم‌تر و همدلانه‌تر و البته کمی کنایه‌آمیز‌تر خدمت همه ی فعّالین فرهنگی و اجتماعی شهر غریب و فقیرم... بله، اشتباه نخواندید، اصفهان شهری فقیر و بی بضاعت و پژمرده است. سیاه نمایی نمی کنم! کمی مهلت دهید همه چیز را توضیح خواهم داد!

بگذارید از شخصیتی برای شما صحبت کنم، شخصیتی که شاید خیلی از ما بچه مذهبی‌ها و به اصطلاح بچه‌های کانون‌ها و مجموعه های فرهنگی اصفهان حداقل برای یک بار هم که شده با او دیداری ولو اندک داشته ایم! شخصیتی که وقتی به مسئول دفتر او (البته مسئول دفتر پیشین) می گفتی تقاضای دیدار با او را داری، با حالت آشفته‌ای می‌گفت: مگر فلانی دایی یا عمّه‌ی توست که می خواهی اینقدر راحت او را ببینی! فعلاً برو بعداً با تو تماس گرفته خواهد ‌شد و رفتن همانا و کاسه‌ای گشاد به انضمام کله‌پاچه ای آبدارِ داخلِ آن دست تو دادن همانا!

شخصیّتی که کارمندان او واهمه ی عجیبی از او دارند و گویا اگر او اراده کند آنها خواهند مُرد! و به اذعان برخی از زیردستانش در دستگاه او هرکس بهتر بتواند اخبار منفی همکار خود را برای مجموعه ی او ببرد امتیاز بیشتری کسب می کند و ترفیع می گیرد و گویا در کنار کارهای بروکراتیک روزمره یکی از مهمترین دغدغه های کارمندانش زیرآب زنی و پیدا‌کردن نقاط ضعف سایرین برای گزارش دادن است!

شخصیتی که از نماینده ولی فقیه و امام جمعه شهرمان گرفته تا مسئولین و مدیران ارگان ها ودستگاه های مختلف فرهنگی و اجتماعی  و خدماتی شهر‌مان، بالاتفاق مجموعه های فرهنگی و کانون‌های مساجد و ایضاً فعالان مجموعه های فرهنگی مردمی، بسیاری از زیردستان او و حتّی مرتبطین با او، بسیاری از اعضای شورای شهر دوره سوم و چهارم و خلاصه بسیاری از شخصیت‌های سیاسی و غیرسیاسی و فرهنگی و غیرفرهنگی و مسئول و غیرمسئول و... همه و همه با او و سیاست ها‌ی او و عملکرد او و طرز برخورد او و اساس مدیریت و وجود او در پستش، سال‌ها و سال‌ها مخالف بودند و هستند اما او هنوز که هنوز است در این پست و مسئولیت حساس و سرنوشت ساز جا‌خوش کرده است و گویا خیال رفتن ندارد!!

شخصیتی که روی شاه اسماعیل صفوی را هم سفید کرد! نقل می کنند که شاه اسماعیل صفوی وقتی قیام خود را شروع کرد سیزده سال بیشتر نداشت، لذا وقتی که پس از کسب پیروزی های فراوان بنا شد مراسم تاج‌گذاری مختصری برای او برپاکنند، عدّه‌ای از خاندان صفوی برآشفتند که ای بابا عجب دوره و زمانه ای شده است! یک پسر بچه ی ده سیزده ساله و پادشاهی؟! مگر چنین چیزی می شود؟! پادشاهی و رسیدن به این دامنه ی وسیع قدرت و ثروت نیاز به ظرفیتی بالا و حداقل چند سالی تجربه متقن و موفّق دارد، همین طوری که نمی توان جان و مال و ناموس مردم را سپرد دست یک بچه ی تازه به دوران رسیده!

 که البته در ادامه ی این نقل آمده است که شاه اسماعیل با شنیدن این حواشی به شدّت برآشفت و نهیبی زد و با برشمردن افتخارات و رشادت های خود همه را ساکت کرد و به مسیر خود ادامه داد و می گفت اگر شما به اصطلاح بزرگان می خواستید کاری کنید تا به حال کرده بودید و هم اکنون که من دست به کار شده ام و به توفیقاتی رسیده ام، اعتراض ممنوع! حرف این است که درست است که شاه اسماعیل خودمان هم اتوبوسی وارد شد و هیچ تجربه و رزومه موفقی نداشت! اما حداقل یک جرأت و همت و ادب فوق العاده ای داشت و از آن طرف بعد از مدتی نشان داد که می تواند و ثابت کرد که مرد این میدان است، اما این شخصیت مثلاً عزیز ما دست خالی آمد، دست خالی ماند و ظاهراً بنابر این است که دست خالی هم برود! از همان ابتدا دامنه ی وسیعی از نخبگان شهر به خاطر عملکرد و رزومه ضعیف وی (مدرک لیسانس شاید حقوق- لازم به ذکر است در کشورهای توسعه یافته یکی از ملاک های انتخاب مدیران در چنین سطح مدیریت کلان فرهنگی حداقل مدرک دانشیاری دانشگاه در حوزه فرهنگ، ارتباطات، روابط بین الملل، مدیریت فرهنگی و یا یک رشته مرتبط  است!) در حوزه این مسئولیت، مخالف انتصاب او بودند، منتها او انتصاب شد ونه یک سال و دو سال و سه سال، بلکه غریب به ده سال ماند و ابقا شد و ماند و ابقا شد و...

شخصیّتی که گویا علاقه‌ی زیادی به همایش و سمینار و کنگره‌ی ملی دارد و گویا همه‌ی مشکلات فرهنگی و معضلات اجتماعی شهر حل شده است و در حال حاضر رسالت اصلی ایشان با تمام اختیارات و بودجه ای که در اختیار دارد این است که دربه‌در به دنبال خواهر ‌خوانده‌ها و برادر ‌خوانده‌ها و مادر‌خوانده‌های! ‌گمشده‌ی ‌اصفهان‌ در سرتاسر دنیا بگردد و نهایت لذّت مدیریت فرهنگی و اجتماعی اش را در جستجوی این گمشده ها می بیند و منتهای موفّقیت و افتخارش را این می‌داند که به او مجوز و اختیار تاسیس دبیرخانه هایی چون بازی‌های کودکان، ورزش های پهلوانی و قهرمانی، شهر اسلامی و... داده شود و این دبیرخانه ها هر چندماه یکباری برای او یک سمینار و کنگره ی اسم و رسم دار دست و پا کنند و به همین ترتیب همه ی مشکلات، روز به روز مرتفع تر خواهد شد و رزومه و کارتابل گزارش ایشان هم ایضاً مملو از تصاویر وگزارش های رنگارنگ خواهد شد.

شخصیتی که حتی حاضر نیست پنج دقیقه پای اعتراض یک مجموعه ی فرهنگی مردمی فرهیخته بنشیند و بدون هیچ دلیل منطقی و منصفانه و در نهایت بی تدبیری، به عوامل متبوع خود دستور می دهد که گوش آنها را گرفته و از اینجا بیرون اندازید! و از آن طرف در مقابل خبرگزاری های محلی از پاسخگویی دستگاه خود و افزایش رضایت های مردمی می گوید.

شخصیّتی که نگارنده این سطور پای صحبت هرکدام از مجموعه های فرهنگی این شهر نشست از بدی ها و بی تدبیری ها و سوء مدیریت های او شنید و متعجب ماند که اگر همه در این قضیه متفق القول هستند؟ پس چرا کسی  تا به حال در این غریب به ده سال کاری نکرده است؟! اعتراضی! صحبتی! نامه‌ای! بیانیه‌ای! تجمّعی... و تعجب او وقتی بیشتر شد که عده ای گفتند اصلاً برای ما اهمّیّت ندارد، او به کار خود است و ما به کار خود! بگذار با این چند ده میلیارد بودجه ی سالیانه‌اش هرکاری می خواهد بکند! ما که هرچه تلاش کردیم نتیجه ای نداشت! پس بگذار به کار خودمان برسیم و ما را از نان خوردن نینداز! کافی است ما پای این بیانیه تو را امضا کنیم، مگر این شهرداری از آن پس می گذارد ما در این شهر کاری انجام دهیم؟ از مجوز ندادن برای نصب تبلیغات برنامه هایمان در شهر گرفته تا استفاده از کوچکترین امکانات سازمانی، بایکوت خواهیم شد... بی خیال شو اخوی... ان شاء الله امام زمان مشکلات را حل خواهد کرد! خودت را بدنام نکن...

بار دیگر سلام و عرض ادب دارم خدمت همه ی هم شهری های عزیز و مؤمنم و سلامی گرم‌تر و همدلانه‌تر و البته کمی کنایه‌آمیز‌تر خدمت همه ی فعّالین فرهنگی و اجتماعی شهر غریب و فقیرم... اصفهان شهری فقیر است، فقری از جنس فرهنگ نخبگانی، فقری از این جنس که عالمان و فقها و نخبگان ما باید دست نخورده در گوشه ای از این شهر در خلوت خویش محبوس بمانند و فردی از راه رسیده، به جای همه‌ی آنها فکر و عمل و اجتهاد کند! و فقر یعنی اینکه پدران پیر و عالمان دلسوز این شهر فریاد سر دهند که ایها الناس این کار خلاف شرع و اخلاق و بر ضد فرامین اسلامی است و فردی از راه رسیده، سرتکان دهد و کار دلخواه خود را انجام دهد. از نظر من، حداقل در این امر، اصفهان شهری بی بضاعت و پژمرده است، شهری است که بعضی از نخبگان آن، از ترس  از دست دادن موقعیت و جایگاه خود، حقیقت را کتمان می کنند و شور انقلابی خود را به آسانی در زیر خاک دفن می کنند!

سخن خود را کوتاه کنم و به این دردنامه بی پایان خود پایان دهم. قبول دارم شاید کمی بیش از حد ناراحتی های خود را در کلمات گنجانده ام و به خورد صفحات داده ام اما چه کنیم که گویا کسی قصد حرکت نداشته و ندارد، قبول دارم که کمی بیش از حد غُر زدم و دردنامه ام رنگ و بویی از نقد عالمانه و علمی نداشت، امّا چه کنیم که گاهی باید از بعضی قید و بندها بیرون زد تا بشود بغضی را بروز داد، هرچند اگر عمری باشد و این تلنگر اولیه به جا افتد پای نقد و مناظره علمی و متقن آن هم هستیم...

ای کاش می شد این شخصیّت مان رابه تحویلِ پورِ سرگردانِ فرهنگِ شهرمان مجبور می ساختیم!

والحمدلله رب العالمین

18/7/92

زنگ سوم: حساب

تساوی

خسرو گلسرخی

معلم پای تخته داد می زد.

صورتش از خشم گلگون بود.

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود...

ولی آن ته کلاسی ها

لواشک بین هم تقسیم می کردند.

دلم می سوخت بحال او که بیخود های هو میکرد

و با آن شور

تساوی های چیزی را نشان میداد

با خطی روشن.

بروی تخته ی تاریک

که از ظلمت چو قلب ظالمان تاریک و غمگین بود

تساوی را نوشت

بانگ آورد:

که یک با یک برابر هست

که یک با یک برابر است... اینجا...

بناگه... از میان جمع شاگردان یکی برخواست

همیشه یک نفر باید به پا خیزد... همیشه یک نفر باید...

به آرامی سخن سرداد:

این تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد با بهت

معلم مات بر جا ماند

و او می گفت...

اگر یک فرد انسان واحد یک بود... ؟

آیا باز هم یک با یک برابر بود... ؟

سکون مدحشی بود و سؤالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد: آری...

و او با پوزخندی گفت: نه...

            و باز هم گفت:...

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زوری و زری می داشت بالا بود

وانکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر پست تر می بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود.

این تساوی زیرو رو می شد.

حال می پرسم:

یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد

یا که زیر ضربت شلاق له می شد

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد

یا چه کس این راد مردان را فنا می کرد

و سکوت بود و سکوت...

در این هنگام ... معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

                        که یک با یک برابر نیست...

                        یک با یک برابر نیست...