عشق و انقلاب!
بگذار که برایت اقراری بکنم؛ من نه آنکه عاشق شده باشم، بلکه عاشق عشقم. چراکه عشق از موجود انسانی آنچه را که در او نجیب تر و زیباتر است برون می کشد و چراکه اجازه می دهد در سرمستی و در خلسه زندگی کند...
عشق همچون انقلاب است؟ چراکه این یکی و آن یکی هردو به قلمرو اشتیاق تعلق دارند؟
هم از این روست که باید زندگی خود را بی خویشتنداری در معرکه افکند. باید با خود اندکی انسانی زندگی کرد؛ نباید از عشق کناره جست. باید تمامی آنچه را که در جامعه، و نیز در زندگی خصوصی یک روح آرام می گذرد پذیرفت؛ باید امور را با بلند نظری دید و با لبخند برگزار کرد. این زندگی است که از دیرباز چنین است و همه چیز به یک اندازه به آن تعلق دارد. باید بتوان آن را در تمامیتش به چنگ آورد بی آنکه هیچ چیز از آن را فراموش نمود؛ باید در تمامی آنچه زندگی عرضه می کند معنایی و حسنی یافت. روح من اکنون به مانند فولاد صیقل خورده است و از هیچ چیز نمی ترسم؛ من آرمانگرا هستم و می خواهم چنین بمانم!