با نگاه به آثار تیم برتون؛

Sweeney Todd

The Demon Barber of Fleet Street

(2007)

کارگردان: تیم برتون (Tim Burton)

نویسندگان: جان لوگان، استیفن ساندِیم

ژانر: درام، ترسناک، موزیکال، هیجانی

بازیگران: جانی دپ، هلنا کارتر، آلن ریکمن و ...

زمان فیلم: 116 دقیقه

کشور: امریکا، بریتانیا

محصول سال 2007 میلادی

محل فیلمبرداری: Pinewood Studios, Iver Heath, Buckinghamshire, England, UK 

کمپانی:  DreamWorks Pictures

زبان: انگلیسی

امتیاز اعضای سایت IMDb به فیلم: 7/7 از 10

جمله تبلیغاتی فیلم: هیچ وقت فراموش نکن. هیچ وقت نبخش.

Tagline: Never Forget. Never Forgive.

 

درباره فیلم: بنجامین بارکر، آرایشگری است که در جوانی، حاکم شهر، همسرش را از او ربوده است. وی پس از سال ها با نام جدید سوینی تاد به لندن بازمی گردد تا در آرایشگاه جدید خود در خیابان فلیت انتقام خود را بگیرد... .

 نقد فیلم:

(برگرفته از نشریه انجمن فیلم دانشگاه شیراز)

سوئینی تاد، آرایشگر دیوانه خیابان فلیت: به عنوان یک نام برای یک فیلم فانتزی آن هم با کارگردانی تیم برتون، عنوانی قابل تأمل است. اینکه شخصیت اول فیلم نامی جعلی دارد به نوعی می خواهد به ما گوشزد کند که در واقع، قهرمان داستان از اصل و هویت خود دور است. به نوعی یعنی خودش نیست؛ یا اینکه حداقل نمی خواهد خودش باشد. حالا اینکه این دوری از خود واقعی به اختیار خود شخصیت قهرمان داستان باشد یا نه را به تخیل خود بیننده باید واگذاشت.

اینکه نام فیلم اینگونه انتخاب شده است خود نشانه ای از فانتزی بودنش است. نکته دیگری که می توان از نام این فیلم برداشت کرد این است که شخصیت سوئینی تاد در همان اولین برخورد بیننده با فیلم (یعنی نام فیلم) دیوانه خطاب شده است. این اقدام ادامه همان نکته مذکور است. در واقع تیم برتون از همان تیتراژ و با انتخاب هدفمند نام فیلم به شدت می خواهد به ما بفهماند که قرار است تنها و تنها با خیال و به نوعی دیوانگی رو به رو باشیم.

فضای قدیمی و تاریک و نمور فیلم و همچنین موزیکال بودنش از نشانه های دیگر فانتزی بودن است. بیننده در فیلم با فضای قرون وسطایی لندن مواجه می شود. مکان و زمانی که حتما در موردش در کتب مختلف و یا در جاهای زیادی خوانده و یا شنیده است و به محض اینکه با آن در فیلم رو به رو می شود سریعا به خیال پردازی رو می آورد و می خواهد آن را با فضا تطابق دهد.

اما ما در اینجا می توانیم برداشت خود تیم برتون را نیز نسبت به همین مکان و زمان بفهمیم. وی زمان را زمانی در اوج اختناق معرفی می کند. این را می توان از داستان اصلی فیلم برداشت کرد. عاملی که باعث شده تا قهرمان فیلم دچار یک از خود بی خودی شده و به نوعی عقده ای شود، چرا که حاکم شهر معشوقه اش را، زیبایش را از دستش می رباید و خودش را هم به استرالیا – جایی بسیار دور نسبت به لندن – تبعید می کند.

او می خواهد از این راه و با شکل دادن این داستان در فیلم خود به ما نشان دهد که قرون وسطا نسبت به این جریانات با چه برخوردهایی از طرف حاکمان رو به رو می شده اند و اینکه حالا چرا باعث شد تا اروپا رو به رنسانس پا نهد. با توجه به اینکه این بحث بحثی تکراری است از آن می گذریم. این از زمان؛

اما، مکان... لندن، اوج شهرهای قرون وسطایی. جایی که به خاطر جمعیت بسیار زیادش در آن زمان با در هم تنیدگی جمعیت در خودِ جمعیت مواجه است. این باعث شده است تا شهر از بهداشت خوبی برخوردار نباشد و ما این را می توانیم به خوبی در فیلم ببینیم. اما در همین دوری از بهداشت هم می بینیم که خانه حاکم شهر از زیبایی و شکوه و تمیزی خاصی برخوردار است و خود را در میان خانه های کم کیفیت می نمایاند. (این هم بحثی شهری در مورد فیلم...!!)

اما حالا در مورد خود فیلم. سوئینی تاد در سال 2007 میلادی ساخته شده است و در جشنواره اسکار هم دو جایزه ارزشمند را به خود اختصاص داد. طراحی صحنه و کارگردانی هنری. البته این نکته هم حائز اهمیت است که جانی دپ (بازیگر نقش سوئینی تاد) برای بازی در این فیلم نامزد بهترین بازیگر نقش اول هم شد؛ اما بازی جورج کلونی در مایکل کلایتون باعث شد تا جایزه را به دست نیاورد.

سوئینی تاد، پس از طی زمان بسیار زیادی در دوران تبعید و پس از ربوده شدن معشوقه اش شکل گرفته است. همین نکته باعث شد تا انتقام را در پیش بگیرد و پس از اینکه در انتقام گیری از حاکم شهر دست خالی برمی گردد تصمیم می گیرد تا از تمامی مردم شهر انتقام بگیرد و همین آتش انتقام در نهایت دامنگیر معشوقه اش هم می شود. همین امر باز هم تخیل ما را به کار می گیرد و آن را به راه های بسیار دوری می برد. بعضی اشخاص خود را در سوئینی تاد می بینند و با آن هم ذات پنداری می کنند و برخی دیگر هم برعکس، در مقابلش قرار می گیرند و  آن را نکوهش می کنند.

نباید از این نکته غافل ماند که خود کارگردان هم با انتخاب نام این چنینی برای فیلم و با لفظ دیوانه، سوئینی تاد را خطاب کردن، این مسئله را محکوم می کند. اما باید این را هم در نظر گرفت که تیم برتون تنها می خواهد ما را به خیال پردازی – هرچند با اغراق در خشونت – سوق دهد و نوع جدیدی از تخیلات را در ذهن ما وارد کند.

نکته جالب توجه در مورد فیلم شعار تبلیغاتی آن است: هیچ وقت فراموش نکن. هیچ وقت نبخش. کمتر انسانی را می توان با این خصوصیت یافت. ما در فیلم می بینیم که سوئینی در آرایشگری مهارت خاصی دارد. این نکته به همراه در نظر آوردن عاشق بودنش ما را به نوعی به یاد ادوارد دست قیچی می اندازد. او هم عاشق شد و در آرایش کردن درخت ها هم مهارت خاصی داشت و هم وسواس زیادی به خرج می داد. اما تفاوتی اساسی بین این دو شخصیت وجود دارد که در ادامه به آن بیش تر خواهیم پرداخت.

 تصویر دو انسان در دو اثر از تیم برتون؛ ادوارد دست قیچی و سوئینی تاد:

برتون در اکثر فیلم هایش، تصاویری ایده آلیستی و آرمانی از جوامع بشری را به تصویر می کشد. دنیاهایی که گاه خوش آب و رنگ و زیبا هستند و گاه سیاه و تاریک، به اندازه عالَم های ذهنی کاراکترهاشان. اما در میان تمامی آثار برتون، دو فیلم وی از ارزش و اهمیت خاصی برخوردارند: ادوارد دست قیچی و سوئینی تاد.

اهمیت این دو فیلم در آنست که برتون در آن ها می کوشد تا از دیدی بدیع و روان شناسانه، به دنیای وهم و خیال و تصورات انسان بپردازد. درواقع این دو فیلم، ابعاد وجودی انسان ها را به تصویر می کشند، ابعادی که در همه انسان ها مشترکند و تنها نوع استفاده و بهره کشی از آن هاست که عامل تمایز میان افراد بشر می شود. برتون در هر دوی این فیلم می کوشد که انسان را از منظر فانتزی، مورد تحلیل قرار دهد اما براستی ابعاد انسانی در فیلم های برتون چگونه اند؟

می خواهیم با مقایسه ای میان این دو فیلم، کمی در مورد تصویر انسان از نگاه برتون بحث کنیم: ادوارد دست قیچی، موجودی نیمه انسان، خلق شده توسط دانشمندی است که برای پیدا کردن راهی برای فرار از تنهایی کابوس وار خود، دست به ابداع ادوارد می زند، اما پس از مرگ وی ادوارد تنها می شود و تنها راهی که پیش رو دارد رفتن به اعماق تاریکی و محبوس شدن در قصر نیمه ابزورد آزمایشگاهی پیرمرد است (البته این داستان خود تا حدی تداعی کننده داستان ژپتو و پینوکیو نیز هست که در این مبحث نمی گنجد).

اما درست داستان اصلی از جایی شکل می گیرد که انسانی از خارج، او را به قصد تحول، از ظلمت خارج کرده و او را شادی زودگذر اجتماع بیرون پیرامون وی (در شهر پائین تپه) می کند. لیکن پس از مدتی همین اجتماع، ابزاری می شوند برای عصیان ادوارد در انتها. ادواردی که قصد صلح با جامعه متمدن پیرامون خود را دارد، اما با رفتار های سرد و غالبا فرصت طلبانه انسان های سودجو، کم کم به حاشیه رانده می شود و علیه این تبعیض انسان ها، دست به طغیان می زند. در واقع در موتیف اولیه اش دچار تردید و تغییر می شود.

در آن سو، سوئینی تاد قرار دارد. بنجامین بارکر، آرایشگر خوش قلبی که روزگاری در لندن شهره خاص و عام بوده و با همسر محبوبش مشغول زندگیست. اما حاکم بد ذات شهر، زیبای او را می دزدد و خود بارکر را به استرالیا که نماد دوری و تاریکی است، تبعید می کند. حالا باکر، با نام جدید سوئینی تاد، به جامعه لندن بازگشته. لندنی که دیگر رویی از خوشی سابق ندارد، هرچه هست، فساد است و فقر و فحشا. گویی غم وجود سوئینی بر شهر سایه افکنده و محیط غمبار پیرامون وی، او را برای رسیدن به هدف ترغیب می کند.

سوئینی توسط لوسی متوجه می شود که عشقش از دست رفته و تنها هم خونش (دخترش) هم اسیر حاکم بدذات، توپین است. پس دست به انتقام می زند تا تقاصِ خوشی از دست رفته اش را از جامعه پیرامون خویش و طبقه حاکم بگیرد. ولی با یک اشتباه فرصتش از دست می رود و از این پس، سعی در گرفتن انتقام از جامعه دارد که بی تفاوتی نسبت به امور در آن نهادینه شده و انسان ها تنها درگیر زندگی حال خود هستند. پس همان بهتر که بمیرند!...

اما چه عواملی سبب می شود که سوئینی تاد و ادوارد دست قیچی را در کنار هم قرار دهیم؟

در نگاه اول، هر دو کاراکتر فیلم ها، انسان هایی تنها و طرد شده از سوی جامعه خویشند. انسان هایی که به تنهایی خود برای احقاق حقشان متمسک می شوند. ادوارد بدلیل نوع خاص خلقتش ودست های قیچی مانندش، از سوی اجتماع اطراف خود بیگانه تلقی می شود و طرد می گردد، اما سیرت مثبت وی همچنان بدنبال صلح با انسان هاست. ولی رفتار های آنان موجب طغیان وی می شود.

سوئینی تاد نیز چنین موقعیتی دارد. با این تفاوت که خودش عامل تمایز وجودش با اجتماع پیرامون می شود. وی قصد دارد که انتقام نافرجام خویش را با قتل انسان های پیرامون خود به سرانجام برساند، تا شاید مرهمی باشد بر زخم لاعلاجش. او هم در ابتدا تنها قصد انتقام از حاکم و دستگاهش را دارد، اما پس از ناکامی، کل انسان های پیرامونش را مقصر می داند و آنها را قربانی خشم دیوانه وار خود می کند.

اگر کمی دقیق تر به عمق قضیه نگاه کنیم، در می یابیم که هر دو نفر در واقع قربانی دید بیگانه ستیز جامعه اطرافند. در ادوارد دست قیچی، همان دیدگاه خودی و بیگانه است که موجب عصیان نهایی ادوارد می شود. در سوئینی تاد هم طبقه حاکم عامل بدبختی وی هستند و جامعه ای که گویا انسانیت در آن رنگ باخته نیز به این حاکمیت در تباهی سرنوشت سوئینی (هرچند ناخواسته)، یاری می رسانند.

بحث مهم در اینجا، پرسوناژ انسان نمای کاراکترهای سوئینی ادوارد هستند. اگر بخواهیم بعد روحانی همه انسان ها را به دو بخش اصلی تقسیم کنیم، قطعا آن دو بخش بعد اهریمنی و بعد معنوی یا مثبت خواهند بود. برتون در فضای فوق العاده بدیع این دو فیلم در واقع می کوشد که در کالبد هر یک از این شخصیت ها، یکی از ابعاد وجودی انسان را پررنگ تر کند و به تصویر بکشد. ادوارد همان بعد معنوی است. بعد صلح طلب و مثبت انسان. فردی که با مهربانی خود قصد ایجاد ارتباط میان خود و انسان های عادی را دارد تا شاید بتواند به اشتراکاتی میان خود و آنها برسد، اما به همان دلایل نامبرده، یعنی قربانی گیری شهرنشینان جامعه زمانه او، ایجاب می کند که مانند خودشان با آن ها برخورد کند. رفتاری که در نهایت به خشونتی ناخواسته منجر می شود. اما در انتها باز هم بعد معنویتش پررنگ تر می شود و به اصل سیرت خوبش باز می گردد.

کاری که ادوارد در انتها انجام داد، سوئینی تاد در ابتدا انجام می دهد. وی جنبه اهریمنی وجود انسان هاست. جنبه ای که البته صد درصد اهریمنی نیست، اما معتقد است به شعار تقاص خون با خون! فردی که در زندگی رو به زوال خود برای رفع موانع راهی نمی بیند بجز سرکوب نیروهای مقصر بیرونی. در واقع وی خشونت را در جامعه و زمانه خود تنها ابزار پیشبرد اهداف خویش می داند و حالا که چیزی برای از دست دادن ندارد، دست به خشونت می زند.

فی الواقع تفاوت مهم دو دیدگاه این فیلم ها، نوع نگاه آن ها به مقوله رفتارهای انسانی است. یکی به دنبال صلح است تا نیازهای عاطفیش را رفع کند و به خواسته هایش برسد، این در حالی است که به جایی نمی رسد و مجبور به اعمال خشونت می شود. دیگری تنها ابزار رسیدن به مقاصدش را خشونت های فجیع می پندارد و وقتی می بیند همه این ها تلاش های نافرجامی بوده اند برای یک هدف بیهوده، به آرامشی تلخ می رسد.

نکته دیگر سرنوشت تلخ هر دو شخصیت است. ادوارد صلح طلب وقتی به خشونت متوصل می شود، باز هم خود را موجودی تنها می یابد و به این نتیجه می رسد که تنهایی بهتر از همنشینی با انسان های بی منطق و بی رحم است و باز به دنیای تاریک خویش باز می گردد. اما سوئینی خشونت طلب، درست برعکس این روند را طی می کند. وی هنگامی که به دروغ بودن تمام ادعاهای کودکانه لوسی پی می برد و تنها عشقش را با جنایات ذات خویش از بین می برد، به صلح و آرامش در کنار جسد معشوقش می رسد. در واقع وی نیز با مرگ غمبارش، به نوعی بازگشت به خویش می رسد و برای همیشه با جهان تاریک پیرامونش وداع می کند.

نکته دیگری که می توان در مورد سوینی تاد گفت این است که خشونتش در نهایت دامنگیر معشوقش هم می شود. جالب اینجاست که در هر دو فیلم، نقش این کاراکترها را جانی دپ ایفا می کند. بازیگری که پای ثابت فیلم های برتون حساب می شود. باری، برتون در این فیلم ها به ما می گوید که انسان ها به همان اندازه که از ویژگی های مثبت و معنوی برخوردارند، می توانند خبیث هم باشند و اینکه در کل انسان های دارای موجوداتی با عواطف ناقص هستند که به تنهایی محکومند و هنوز هم انسان های واقعی تنها در قصه های پریان یافت می شوند. به عبارت دیگر: انسانم آرزوست…

زندگی نامه تیم برتون:

تیموتی ویلیام برتون کارگردان، نویسنده و طراح آمریکایی که بیشتر به خاطر سبک شخصی و نامتعارف آثارش شناخته می شود؛ در 25 آگوست سال 1958  در بربنک کالیفرنیا متولد شد.

او پسر بزرگ بیل برتون و جین اریکسون بود. دوران کودکی خودش را ساکت و آرام توصیف می کند و  به تنهایی و گوشه گیری خود در خانه اشاره دارد. در تمام دوران کودکی مدرسه رفتن برایش سخت بود و همیشه با تماشای آثار ترسناک و کم هزینه از حقیقت زندگی فرار می کرد. آثاری که بعدها در بیوگرافی اد وود از آنها  ستایش به عمل آورد. دیگر چیز با اهمیت در دوران کودکی برتون، وینسنت پرایس است؛ کسی که فیلمهایش به زودی تأثیر عمیقی بر روی مسیر شغلی برتون گذاشت.

برتون با کمک هزینه کمپانی دیزنی توانست در انستیتوی هنر والنسیای کالیفرنیا مشغول به تحصیل شود. او پس از سه سال تحصیل در رشته انیمیشن به عنوان  کارآموز در کمپانی والت دیزنی مشغول به فعالیت شد.

نخستین فیلمی که کار بر روی آن را آغاز کرد (به عنوان انیماتور) اقتباس رالف باکشی از رمان ارباب حلقه ها بود که ساخته نشد. بعدها کار برتون کشیدن طرح برای «روباه و سگ شکاری» بود چیزی که برتون نمی خواست روی آن کار کند. بعداً برتون درباره خودداری دیزنی در استفاده از طرح های او در انیمیشن «روباه و سگ شکاری» توضیحاتی داد. اینکه مدیران فکر می کردند طرح های او مخالف جذابیت کلی شخصیت های فیلم است. برتون از کار با والت دیزنی ناراحت بود. در این دوره به گفتن شعر و کشیدن تصاویری می پرداخت که بعدها منبع اصلی او برای انیمیشن تحسین شده اش یعنی «کابوس قبل از کریسمس» شدند.

در 1982 برتون اولین فیلم کوتاهش «وینسنت» را که یک فیلم 6 دقیقه ای بود، ساخت. وینسنت درباره پسربچه ای بود که از واقعیت زندگی به وهم و خیال فرو می رفت و خودش را وینسنت پرایس تصور می کرد. جالب این است که خود وینسنت پرایس بر روی این انیمیشن شش دقیقه ای صحبت کرده است.

برتون کارش را با فیلم کوتاه «فرانکن وینی» ادامه داد که برت الیور جوان در آن ایفای نقش می کرد. (و البته سوفیا کاپولا هم در بخش کوتاهی از فیلم حاضر شد). فیلم به صورت سیاه و سفید فیلمبرداری شد که در واقع اجرای مجددی از داستان فرانکشتاین بود. دانشمندی دیوانه سعی داشت سگش را که به تازگی در یک حادثه رانندگی کشته شده بود زنده کند. فیلم برای کودکان مناسب تشخیص داده نشد. دلیل اصلی این تصمیم خوف آور و ترسناک بودن ایده آن عنوان شد و به سرعت  کنار گذاشته شد.

با وجود گمنامی برتون در بین همگان، پروژه های برتون نظر صنعت سینما را جلب کرد. پل  روبنس بعد از تماشای فرانکن وینی، برتون را استخدام کرد تا براساس برنامه های تلویزیونی اش، ماجرای بزرگ پی- وی، فیلمی سینمایی بسازد. فیلم «ماجرای بزرگ پی - وی» (1985) با بودجه ای 7 میلیون دلاری ساخته شد و بیش از 40 میلیون دلار در گیشه فروش کرد. برتون در تمام عمرش طرفدار گروه موسیقی Oingo Boingo بود. او از یکی از اعضای گروه برای ساخت موسیقی فیلم دعوت کرد و او کسی نبود جز دنی الفمن.

گریفین دان پیشنهاد ساخت «بعد از ساعتها» ( 1985) را به برتون داد که می توانست اولین کار جدی برتون باشد. متن فیلمنامه قبلاً توسط دان و تهیه کننده به مارتین اسکورسیزی ارائه شده بود. اسکورسیزی که در حال پیش تولید آخرین وسوسه های مسیح بود مجبور شد فیلمنامه را رد کند.

برتون کارگردانی آن را پذیرفت و وقتی بودجه آخرین وسوسه های مسیح به نتیجه نرسید، اسکورسیزی با تهیه کنندگان تماس گرفت و کارگردانی بعد از ساعتها را دوباره به آنها پیشنهاد کرد. وقتی دان، برتون را از خواسته جدید اسکورسیزی مطلع کرد، او به خاطر احترامی که برای اسکورسیزی قائل بود، از فیلم کنار کشید.

بعد از پی- وی، برتون به سریال «آلفرد هیچکاک تقدیم می کند» پیوست و اپیزود کوزه را کارگردانی کرد. سپس به سراغ فیلم دومش «بیتل جویس»(1988) رفت که مایکل کیتون نقش اصلی آن را بازی می کرد. یک کمدی سیاه که موفقیت دیگری برای برتون بود. بیتل جویس علاوه بر 80 میلیون دلاری که در گیشه نصیبش شد یک جایزه اسکار هم به خاطر گریم فوق العاده اش ربود.

توانایی برتون در ساخت فیلم های موفق با بودجه های اندک، مدیران اجرایی استودیوها را تحت تأثیر قرار داد و نخستین فیلم پرهزینه برتون، «بتمن» (1989) را برایش به ارمغان آورد. ساخت فیلم که یکی از پرهزینه ترین آثار سال 1989 محسوب می شد با دشواری هایی همراه بود، حتی در هالیوود شایعه شده بود تولید اثر با مشکل بزرگی مواجه شده است. انتخاب برتون برای به کارگیری مایکل کیتون در نقش بتمن با واکنش های منفی هواداران همراه بود. با این همه بتمن با فروش 250 میلیون دلاری و حس تیره ای که به فیلم های ابرقهرمانی بخشید یک موفقیت کلان به حساب می آمد.

در 1990 برتون با همکاری کارولین تامپسون «ادوارد دست قیچی» را نوشت و کارگردانی کرد که آغاز همکاری او با جانی دپ بود. دپ، به خاطر موفقیت سریال تلویزیونی «21، جامپ استریت» تبدیل به بت نوجوانان شده بود، او در فیلم نقش ادوارد را بازی کرد که توسط یک مخترع پیر و عجیب (با بازی وینسنت پرایس که اتفاقاً آخرین نقش آفرینی او قبل از مرگش بود) ساخته شده بود. ادوارد شبیه انسان ها بود ولی هنوز تکمیل نشده بود و به جای دست، قیچی های تیز و برّنده ای داشت. فیلمبرداری در حومه شهر انجام می شد و به طور عجیبی مثل مکانی بود که برتون دوران کودکی اش را در آنجا گذرانده بود.

وینسنت پرایس در اولین اظهار نظرش درباره فیلم گفت: «تیم برتون همان ادوارده». جانی دپ نیز چنینی تعبیری را در مقدمه کتاب Mark Salisbury، «برتون به روایت برتون» درباره نخستین ملاقاتش با برتون آورده است.

با پایان یافتن پروژه ادوارد دست قیچی، برتون با ساخت دنباله بتمن موافقت کرد ولی به شرط اینکه کمپانی درباره فیلم به برتون اختیار تام بدهد که اینگونه هم شد. حاصل کار فیلم «بتمن باز می گردد» بود که مایکل کیتون، دنی دوویتو، میشل فایفر و کریستوفر والکن در آن نقش آفرینی می کردند. بر اساس تصمیم برتون، تمرکز بیشتر فیلم بر روی بد من فیلم بود تا خود بتمن که نتیجه آن فروش کمتر از حد انتظار فیلم بود. فیلم حدوداً 160 میلیون دلار فروخت که باعث خداحافظی برتون از بتمن شد که البته در سال 1995 دوباره به عنوان تهیه کننده به پروژه بتمن ملحق شد.

در سال 1993 تنها به نوشتن داستان اصلی و تهیه «کابوس قبل از کریسمس» قناعت کرد. فیلمی که توسط هنری سلیک کارگردانی شد و مایک مک داول و کارولین تامپسون فیلمنامه اش را بر اساس داستانی از برتون نوشتند.

برتون در همکاری دوباره اش با هنری سلیک به عنوان تهیه کننده، فیلم «جیمز و هلوی غول پیکر» (1996) را ساخت. فیلم بعدی برتون «اد وود» (1994) یک پروژه جمع و جور درباره زندگی  اد وود، کارگردانی که بعضی اوقات به عنوان بدترین کارگردان تاریخ سینما از او یاد می شود، بود. جانی دپ دوباره نقش اصلی کار را عهده دار شد. فیلم تجلیلی از سال های کودکی برتون بود که از اینگونه فیلم ها سرشار بودند. اد وود تنها فیلم برتون تا به امروز است که دنی الفمن موسیقی آن را نساخته و برتون به جای او از هاوارد شور استفاده کرد.

«مریخ حمله می کند!» (1996)  هجو فیلم های علمی- تخیلی ترسناک دهه نود بود. برتون در این زمان آنقدر اعتبار کسب کرده بود که حتی برای نقش های کوتاه و مکمل فیلمش از بزرگترین ستاره های هالیوود استفاده کرد. فیلم به همراه فیلم بعدی برتون «اسلیپی هالو» (1999) چرخشی در کارنامه فیلمسازی برتون محسوب می شوند. کنار گذاشتن تم های تیره و فضاهای وهم آلود برتونی و جایگزین کردن حس و حال هالیوودی از نشانه های اصلی این تغییر سبک به حساب می آیند.

اسلیپی هالو با بازی جانی دپ در نقش افسر ایخابد کرین و کریستینا ریچی در نقش کاترینا ون تسل توانست نقدهای مثبتی را به خودش اختصاص دهد و همچنین موسیقی وهم آلود الفمن نیز مورد توجه قرار گرفت. فیلم در مراسم اسکار همان سال یک جایزه بابت طراحی صحنه دریافت کرد. موفقیت تجاری این فیلم یک جهش تازه بعد از شکست تجاری «مریخ حمله می کند!» محسوب می شد.

«سیاره میمون ها» (2000) یک موفقیت تجاری دیگر در کارنامه برتون است که در نخستین هفته نمایشش توانست 68 میلیون دلار به جیب تهیه کنندگان سرازیر کند. فیلم  از یک تغییر معنی دار در سبک معمول برتون خبر می داد تا جایی که این سؤال را مطرح می کرد که آیا واقعاً فیلم  ساخته برتون است؟ یا اینکه فقط استخدام شده که چنین فیلمی بسازد.

برتون پس از این به سراغ پروژه های «ماهی بزرگ» (2003)، «چارلی و کارخانه شکلات سازی» (2005) و انیمیشن «عروس مرده» رفت که این آخری یک نامزدی اسکار برای او به ارمغان آورد. «سوینی تاد» (2007) و پس از آن «آلیس در سرزمین عجایب» (2010) دو پروژه آخر تیم برتون است که البته «سوینی تاد» از جمله کارهای قوی وی می باشد که تفاوتی اساسی با سایر ساخته هایش دارد. البته بازی جانی دپ در نقش اصلی و طراحی صحنه و اینکه فیلم به صورت موزیکال ساخته شده است همگی نشانه هایی از سایر کارهایش را به ما می نمایانند.

 زندگی شخصی

در 1989، با لنا جیسک (LenaGieseke) که یک هنرمند آلمانی بود ازدواج کرد. آنها کمی بعد از ساخت بتمن بازمی گردد از هم جدا شدند. برتون بین سالهای 1992 تا 2001 نامزد لیزا ماری به حساب می آمد. او همچنین با هلنا بونهام کارتر از سال 2001 زندگی مشترک را آغاز کرد هرچند 13 سال بعد از یکدیگر جدا شدند. از آنها دو فرزند متولد شد که جانی دپ پدرخواندگی آنها را برعهده دارد.

نشانه های برتونی 

سبک بصری و تم های سنگین آثار برتون متأثر از فیلم های ترسناک دهه های بیست و سی و به ویژه آثار جیمز وال، اف دبلیو مورانو و همچنین فیلم های اکسپرسیونیستی سینمای آلمان است. نقاشی های ادوارد گوری دیگر عاملی است که برتون از آن تأثیر پذیرفته است.

او به صورت مکرر با جانی دپ همکاری داشته است. ادوارد دست قیچی، اد وود، اسلیپی هالو، چارلی و کارخانه شکلات سازی، عروس مرده، سوینی تاد و آلیس در سرزمین عجایب از فیلم هایی هستند که این دو با هم در آنها همکاری داشتند.

برتون در فیلمهایش تصاویری از سگ های مرده، دلقک ها، گوسفندها، درخت های پیچ و تاب دار، مترسک ها، پروانه ها و همچنین مو قرمزها به نمایش می گذارد. در اکثر فیلمهایش یک صحنه شام وجود دارد. یک لوگوی شخصی همیشه در ابتدای آثارش قرار می دهد. از سایه ها برای ترساندن و شوم جلوه دادن استفاده می کند. کاراکترهای اصلی فیلمهای او اغلب غریبه و خجالتی هستند و چهره ای رنگ پریده با موهای متلاطم دارند درست مثل خودش.

 ناگفته ها

*  از سوی مجله فونیکس به عنوان بیست و ششمین مرد هالیوودی که نسبت به  مسائل جنسی در فیلم هایش بی توجه است، انتخاب شده است.

* دنی الفمن در مورد او گفته: «فکر می کنم اگر شخصیت ادوارد (دست قیچی) و ژوکر (بتمن) را در هم آمیزید، تصویری کامل از تیم برتون نصیبتان می شود.»

فیلم شناسی:

Vincent (1982)

Frankenweenie (1984)

Pee-wee's Big Adventure (1985)

Beetle Juice (1988)

Batman (1989)

Edward Scissorhands (1990)

Batman Returns (1992)

The Nightmare Before Christmas (1993)

Ed Wood (1994)

Mars Attacks! (1996)

Sleepy Hollow (1999)

Planet of the Apes (2001)

Big Fish (2003)

Charlie and the Chocolate Factory (2005)

Corpse Bride (2005)

Sweeney Todd: The Demon Barber of Fleet Street (2007)

Alice in Wonderland (2010)

انتهای پیام/