(به قلم محمد جلوانی- سال ؟)

آ مثل آب، ب مثل بابا، پ مثل پرنده، ت مثل تفنگ.

- حالا با هر کلمه یک جمله بساز.

«بابا پرنده را روی آب با تفنگ زد».

- اما این­که همه ­اش یک جمله شد؟

خوب، چه کار کنم؟ جمعة قبلی که رفتیم گاو خونی، بابا یه پرنده رو زد. پرنده­ ها  زیاد زیاد می ­ایستادن رو آب. آب نبود. گِل بود. سِفت بود. بابا می گفت باتلاق. فرو نمی­رفتن. بابا نشونه گیریش خوب نیست. همین­طورَکی تیر انداخت، خورد به یه پرنده که رو آب بود. اونقدر پرنده­ ها زیاد بودن که اگه منم می­زدم به یکیشون می­خورد. بابا خیلی فیس کرد. اما نرفت پرنده را بیاره. چون گِلی می­شد. باباجون (پدربزرگم) گفت: «چش نخوری، اگه راس میگی اون سارو بزن».

گفتم: «بابا جون سار چیه؟» گفت: «ساز بی نقطه ­اس.» بعدش هم با تفنگش نشونه گرفت. مثل اون عکسی که تو اتاق بزرگه گذاشته. هر وقت مهمون میاد به همه نشون می­ده و کلی حرف میزنه.

بابا جون تو لشگر بوده. خیلی هم رییس بوده. چاق هم نبوده. یه سیبیل سیاه سر بالا هم داشته. اما حالا چاق شده. یه سیبیل سفید سر پایین هم داره. باباجون سار رو میزنه. من از صدای تفنگ می­ ترسم. باباجون سار رو از تو گِلا بیرون میاره. چکمه ­هاش هم گلی می­شه. می­گه: «کبابش می­کنم می­ خورم؛ گوشت شکار خوشمزه اس.» اما بعدش اون رو می­ندازه و بر می­گردیم خونه.

گنجشک­ها و سارها هم از تفنگ می­ترسن. وقتی بابا تیر زد تمومشون پریدن. من اولش ترسیدم، اما بعدش کیف کردم. گفتم: «بابا بده منم تیر بزنم.» گفت: «لگد میزنه، می­خوری زمین.» چه بی ادبه. چرا به بزرگا لگد نمی­زنه؟

تفنگه اندازه­ ی خودمه. یه روز ظهر که همه خواب بودن رفتم ورش داشتم. نوک لولة تفنگ تا جلو دماغم بود. می­ خواستم توی لوله­ شو نیگا کنم. بابا می­گفت: «توی لولة تفنگ، خان داره، تا گولّه بیشتر بره.» من نفهمیدم خان چه جوری رفته تو لوله. من فقط یه خان می­ شناسم اونم فرهاد خانه. صورتش سیاه و پر چروکه. یه کلاه سیاه و گردم داره. بابا می­گه: «محصول امسال چطور بود؟» فرهاد خان دود قلیون رو از لای سیبیلاش فوت می­کنه بیرون، بعضی وقتا هم از دماغش: «شُکر، یکی دو سالیه تَرسالیه. اما این حروم لقمه ­ها کار نمی­کنن. فقط از زیر کار در می­رن، خجالتش می­مونه سی ما.» سالی یه بار فرهاد خان می­آد خونمون. با بابا  هِی جمع و تقسیم می­کنن. بابا جون هم می­ شینه قلیون می­ کشه و نیگا می­کنه. بعدش فرهاد خان خیلی پول می­ده و می­ره.

بعد بابا چند تا پولا را می­ذاره تو دستش و می­گه این هم شیرینی خودت. اما فرهاد خان شیرینیش رو همون اول با چائیش خورده بود. اگه پولا رو بخوره حتما خفه می­شه.

تو لوله تفنگ پیچ پیچ بود. داشتم پیچش رو نیگا می­کردم. خیلی قشنگ بود. بابا جون زد پشت کله­ ام. بعد گفت: «پدر سوخته.» بابا جون خیلی حواسش جمعه. کارش فقط گل­کاریه. عصرا می­گه: «قلیون  را چاق کن ضعیفه.» مامان جون قلیون رو براش روشن می­کنه. اما قلیون چاق نمی­شه. فقط قُل قُل می­ کنه. بابا جون می­شینه تو ایوون، قلیون می­کشه. سوادم داره اما یه کتاب بیشتر نمی­خونه. می­گه: «دیوانه حافظه.» گفت: «پدر سوخته! جریمه ­ات اینه که دو بار از رو دیوانه حافظ بنویسی.» من از روی دیوانه حافظ خیلی خوشم می­ آد. یه مرد جوون، با ریش و موی بلند. دورش هم گل و بلبل و یه شمع. فقط نمی­دونم چرا بهش می­گن دیوونه. من هم دو تا از روش کشیدم. یکیش داشت می­خندید. اما یکیش رو هر کاریش کردم اخم کرده بود. منم خط خطیش کردم.

بابا جون گفت: «جریمه ­ات را بیار، ببینم.» نشونش که دادم گفت: «دلت چوب فلک می­خواد!» خیلی دلم چرخ و فلک می­خواست. اما بابا جون خیلی بد اخلاق بود. مثل دیوونة دومی. اما بعدش خندید. یه دندون طلا گوشة دهنش داره . اونقدر خندید که دندون طلاش پیدا شد. گفت: «مگه کلاس چندی؟ مگه مدرسه نمی­ری؟» گفتم: «درسمون رسیده به طناب.» دوباره خندید: «این دیگه چه اطفاریه؟ ما اون روزا که مکتب می­رفتیم از روز اول با عَمَّ جزو و گلستان شروع می­کردیم.» و بعد شروع کرد به خوندن. گفت: «هنوز از بچگی حفظم.»

رادیو همیشه کنارشه. حتی وقتی تو ایوون قلیون می­کشه. وقتی حافظ می­خونه یا شبا که می­خوابه. همیشه هم روشنه. اما فقط وقتی اخبار باشه حواسش جمعه. یا وقتی آهنگ می­زنه. یک­هو هم می­گه: «عجب سازی می­زنه این یاحقی!» حتما سازش بی نقطه ­اس که اونقدر خوبه.

 پایان