نقد فیلم زندگی پای Life of Pi
اختصاصی شورشگر- به قلم: محمدرضا شیخ بهایی
زندگی پای (2012) Life of Pi درباره سیر و سیاحت یک پسر در قایق به همراه یک ببر گرسنه و وحشی است. در فیلم های آنگ لی چشم اندازهای مناظر و فیلمبرداری درخشان غوغا می کند. از منظره های کوهستانی در کوهستان بروکبک تا لانگ شات های تاکنون دیده نشده در فیلم زندگی پای!
![]()
داستان فیلم از کتابی با همین عنوان، نوشته "یان مارتل" اسپانیایی اقتباس شده است.
زندگی پی از آن فیلم هایی است که به لحاظ بررسی موضوعات محتوایی اش بسیار پرداخت یافته و منسجم است.
در تک تک صحنه های زندگی پای یک نوع نگاه فلسفی وجود دارد. قاب به قاب این فیلم ارزشمند است و سکانس زائدی در آن وجود ندارد که این البته تا حد زیادی مرهون تدوین بی نظیر فیلم است.
زندگی پای از لحاظ فنی نیز در اوج است. جلوه های ویژه، موسیقی و تدوین هریک در حد کمال خود است. زیبایی صحنه ها گاهی تا جایی است که انسان را به یاد مستندهای شاعرانه (گونه ای مستند که در آن بیننده مجذوب زیبایی طبیعت می شود) می اندازد.
فیلم "زندگی پای"، از آن دست فیلم هایی است که نمی توان به سادگی از سوژه آن چشم پوشی کرد. فیلمی که در آن باید پسر بچه 16 ساله ای را با نام "پای"، و یک ببر بنگال را با نام "ریچارد پارکر" بشناسیم!
فیلم داستانی پیچیده و در عین حال ساده ای دارد! پیچیده از این بابت که به مدد جلوه های بصری و تکنیک های دیجیتالی بسیار پر شاخ و برگ روایت می شود و ساده از این بابت که به دور از این همه هیاهو، رویدادی بسیار خطی و کسل کننده در پشت این همه جلوه ویژه و تکنیک سینمایی نهفته است.
در نگاه کلی می توان خط سیر اصلی داستان کتاب را در روند پیشرفت فیلم هم مشاهده نمود به استثنای بعضی نکات کوچک.
طبق یادداشت ابتدایی کتاب، مارتل این داستان را بعد از دو شکست در رمان های گذشته اش با راهنمایی یک پیرمرد با نام ماجی که به او گفته بود نزد پای داستانی هست که باعث می شود به خدا ایمان بیاوری و کمک خود پای نوشته است.
این یاداشت خوب جزء داستان فیلم و بخشی از فیلمنامه شده است. این انر از زیرکی کارگردان اثر است چرا که در بسیاری ار نقاط احساسات و معرفی حالات پای، توسط پای به صورت خاطره بازگو می شود.
فیلم با سکانسی در یک باغ وحش شروع می شود. جایی که پسر بچه ای به نام چریستن پیسین به همراه برادر و پدر و مادرش زندگی میکند.
نام پیسین از استخری در لندن گرفته شده که دوست شیرین عقل پدر پیسین عاشق آن بوده است.
اما در هند او را «پی» (pee) صدا می کنند که باعث می شود دوستان اش او را مسخره کنند چرا که نام او به زبان هندی معنای خوبی ندارد.
او سرانجام تصمیم می گیرد اسم مستعار pi را برای خودش بگذارد. «پی» حین خواندن نام اش توسط معلمان به پای تخته می رود و درباره نام اش توضیح می دهد که به معنی عدد «پی» یکی از ارقام ریاضی است که با 3.14 شروع می شود و هرگز به پایان نمی رسد، کارگردان یکی از زیباترین سکانس های ابتدایی را با موضوعی بسیار ساده خلق میکند تا بیننده را از همان ابتدا مجذوب نمایش کند.
داستان فیلم با صحبت های نویسنده جوان (مارتل) با مردی هندی تبار (پای در بزرگسالی) درمورد زندگی او ادامه می یابد:
مارتل: پس تو در يه باغ وحش بزرگ شدي؟
پای: به دنيا اومدم و بزرگ شدم. در "پونديچري" که قسمت فرانسوي هندوستان بود. پدرم صاحب باغ وحش بود. من رو با عجله، دکتر خزنده شناسي به دنيا آورد که اومده بود به بزمجه بنگالي سري بزنه. من و مادرم هر دو سالم بوديم اما بزمجه بيچاره فرار کرد و زير دست و پاي يه شترمرغ وحشت زده له شد. راه کارما، مشيت خداوند.
مارتل از پای می خواهد که درمورد سفر شگفت انگیز دریایی اش برای او توضیح دهد، اما پای به او اینگونه پاسخ می دهد که:
مارتل: ماماجي (لقبی که پای به پیرمرد درون رستوران داده بود) بهم گفت که تو بين دريانوردها يه افسانه هستي، درسته؟ تو تنهاي تنها دريانوردي کردي؟
پای: آه. من اصلا بلد نيستم دريانوردي کنم. بعلاوه من تنها نبودم "ريچارد پارکر" هم با من بود.
مارتل: ماماجي، اون همه چيز رو بهم نگفته. اون گفت تو داستاني داري که باعث ميشه من خدا رو باور کنم.
پای: اون اين حرف رو درباره يه غذاي خوب هم ميزد.
....
مارتل: ريچارد پارکر"يه ببر بود؟"
پای: آره. اسمش رو از يه اشتباه دفتري گرفته بود. وقتي که بچه بوده يه شکارچي اون رو که داشته از چشمه آب مي خورده، گرفته و اسمش رو مي گذاره "تشنه". وقتي که تشنه خيلي بزرگ مي شه اون شکارچي اون رو به باغ وحش ما مي فروشه. اما اسمش در ليست دفتر جابجا مي شه. اسم شکارچي مي شه تشنه و اسم ببر مي شه ريچارد پارکر. خيلي به اين موضوع خنديديم و اين اسم روش موند.
در اینجا یک موضوع قابل توجه وجود دارد: در این داستان (فیلم و کتاب) هیچ چیز سر جای خود قرار ندارد و همه چیز بهم ریخته و جابه جا است. مثلا دکتر دامپزشک به جای معالجه بزمجه، انسانی را به دنیا می آورد، و بزنجه کشته می شود. نام شکارچی ببر با نام خود ببر اشتباه می شود و ببر ریچارد پارکر نام می گیرد و یا نام استخری در پاریس را روی پسر بچه ای هندی می گذارند و... البته نظیر اینگونه اتفاقات در این فیلم به وفور دیده می شود. وجود چنین دوگانگی هایی می تواند اشاره ای به این موضوع داشته باشد که همه داستان هم می تواند نوعی دوگانگی و تضاد را در خود جای داده باشد و عملا هم خواهید دید که به همین شکل است.
داستان فیلم در ابتدا ضرب آهنگ سریعی دارد و خیلی زود کودکی تا نوجوانی پای را نمایش می دهد.
در داستان، پای از 11 سالگی با ادیان مختلف آشنا می شود و از این طریق سعی دارد که خداوند را بشناسد. پدر او فردی بی مذهب و شیفته غرب است، اما مادرش فردی سنتی و پایبند مذهب هنودوئیسم است:
پدر: اجازه ندين اين داستانها و نورهاي زيبا، شما رو گول بزنند، بچهها، دين، تاريکيه.
پدر پای فردی کافر و بی خدا معرفی می شود و علت آن اینگونه بیان می شود که:
پای: پدر عزيزم اعتقاد داشت که بخشي از هندوستان جديده. اون در زمان بچگي، مبتلا به فلج اطفال شده بود و عادت داشت که در حاليکه درد مي کشيد در تخت خوابش دراز بکشه و فکر کنه که خدايان کجا هستند.
"آخرش خدايان نجاتش ندادند، بلکه داروهاي غربي بود که نجاتش دادند."
به این موضوع توجه کنید که پدر پای از خدا مانند انتظارش از دنیای مادی دیدگاهی معملی است و انگار در برابر اعتقاد به خداوند، همه ی مشکلاتش حل شود.
و اما مادر پای:
پای: مادرم هم به کالج رفته بود و فکر مي کرد که خانوادهي ما هم بخشي از هندوستان جديد است. تا زماني که خانوادهاش اون رو طرد کردن. چون اون با کسي ازدواج کرده بود که لياقتش رو نداشت. "دين مادرم تنها رابط اون با گذشتهاش بود".
جالب است که در خانواده ی پای دین چه از دیدگاه مادر چه از دیدگاه پدر تعریف و جایگاه صحیحی ندارد.
این قسمت از دیالوگ ها مهم و موثر است:
مارتل: نميدونستم هندوها هم آمين ميگن
پای: هندوهاي کاتوليک ميگن
مارتل: هندوهاي کاتوليک؟
پای: "اينطوري بايد به جاي يک خدا در برابر صدها خدا احساس گناه کنيم."
مارتل: اما تو اولش يه هندو هستي؟
پای: هيچکدوم از ما خدا رو نميشناسه تا زماني که کسي اون رو به ما معرفي کنه. اولش من به عنوان هندو با خدا آشنا شدم. در آيين هندو، 33 ميليون خدا هست چطور مي تونستم با چندتاشون آشنا نشم؟
"وقتي که بزرگ مي شدم خدايان، ابرقهرمانهاي من بودن".
"هانومان"، خداي ميمون. کل کوهها رو براي نجات دوستش "لاکشمن" بلند کرد. "گانش"، خدايي با سر فيل. براي حفظ شرف مادرش، "پرواتي" زندگيش رو به خطر انداخت. "ويشنو"، روح باري تعالي. منبع همه چيز. ويشنو در اقيانوس بي انتهاي هستي شناور مي خوابه و ما جزيي از روياهايش هستيم.
من مسيح (ع) را در کوهستان ديدم وقتي که 12 ساله بودم. من تقدير رو از آيين هندو دريافتم و عشق خداوند را از طريق مسيح. اما کار خدا هنوز باهام تموم نشده بود؛ خداوند راههاي اسرارآميزي داره و دوباره خودش رو بهم معرفي کرد، اين بار به اسم "الله". عربيم هيچوقت خيلي خوب نبود.
اما لحن و احساس بيان اون کلمات من رو به خدا نزديکتر مي کرد. براي اقامهي نماز زميني که لمس مي کردم، زمين مقدس شده بود. من به احساسي از صفا و برادري رسيدم.
دیدگاه پای نسبت به ادیان باعث ایجاد بحثی در خانواده پای می شود که این بحث هم بسیار جالب است اما برای کوتاه کردن بحث از آوردن آن خود داری میکنم. اما فی الجمله در این بحث دین جزء لایق شخصی قرار میگیرد مانند بازی کیریکت که مورد علاقه ی برادر بزرگتر است.
مارتل: پس تو يه مسيحي، يه مسلمان
پای: و البته يه هندو هستم
مارتل: و فکر کنم يه يهودي
پای: خب، من در دانشگاه درس فرقه "کابالا" رو ميدم. و چرا که نه؟ سرنوشت، خانهايه با اتاقهاي زياد.
مارتل: اما اتاقي براي شک و ترديد نداره؟
پای: آه. زياد داره، در هر طبقهاش. "شک، مفيده. ايمان رو زنده نگه مي داره". بعد از اين همه مدت تا زماني که آزمايش نشي نميتوني قدرت ايمانت رو بسنجي.
پای نوجوان به سراغ ببر باغ وحش (ریچارد پارکر) می رود و سعی می کند تا با دستان خود به او غذا دهد. اما زمانی که ببر برای خوردن غذا تا نزدیکی دست او پیش می آید، با عکس العمل سریع و خشن پدرش مواجه شده و پدر درسی به او می دهد که برای همیشه مسیر زندگی پای را تغییر می دهد.
پدر پای، بزی را در دسترس ببر قرار می دهد تا او با تکیه بر غریزه اش آن را بدرد و پای شاهد این صحنه باشد. به عقیده پدر پای، در حیوانات چیزی جز غریزه وجود ندارد و آن ها فقط به این موضوع فکر می کنند.
پای این واقعه را آزمایش خود میداند که در آن شکست خورده و بعد از آن زیبایی های دنیا برایش کم رنگ میشود. دقت کنید که درس پدر چه بود... عدم وجود روح در حیوانات.
پس از این ماجراست که داستان به یکبار جهش کرده و پای را در دوران 16 سالگی به تصویر می کشد.
پای: بعد از درس پدر، اوضاع تغيير کرد. دنيا قسمتي از سحر و جادوش رو از دست داد. مدرسه خسته کننده شده بود و چيزي جز بديهيات و کسر و فرانسه و کلمات و الگوهاي بي سر و ته نبود، درست مثل اسم مستعار عجيبم. من بي قرار شده بودم، دنبال چيزي بودم که دوباره هدفي رو به زندگيم برگردونه و بعدش با "آناندي" آشنا شدم.
پای بعد از سرخوردگی قبل در مراسم آموزش رقص مذهبی (رقص عبادی برای خدایان) با آناندی آشنا می شود. زن در ادبیات نشانه ی سرزمین است. درواقع پای بعد از این که احساس کرد روحی در وجود موجودات عالم وجود ندارد و از این موضوع سرخورده شد این بار مجددا در حالی که مشغول نواختن ساز عبادی بود دوباره روح جاری در جهان را در وجود آناندی و هندوستان مشاهده کرد.
چیزی از این آشنایی نمی گذرد که پدر پای خبر مهاجرت به کانادا را به خانواده ی خود می دهد. شورای شهر قصد فروش زمین باغ وحش را دارد بنابراین پدر پای تصمیم گرفته حیوانات را سوار کشتی کند و در کانادا بفروشد. بنا بر این پای که تازه به هندوستان دل بسته باید از آن جدا شود. او به نشانه ی علاقه ای که بین خود و آناندی بوده دست بندی به دست او گره میزند.
بدین ترتیب پای به همراه خانواده، در یک کشتی ژاپنی سفری ناخواسته به سمت کانادا را آغاز می نماید. در طبقه زیرین کشتی، حیوانات باغ وحش جا داده می شوند (این صحنه کاملا یادآور ماجرای کشتی نوح (ع) است) و خانواده در بخش مسافرین اقامت می کنند.
در زمان سرو غذا، مادر پای با سرآشپز فرانسوی کشتی بر سر سرو غذای گیاهخواران بحث می کند (هندو ها نمیتوانند گوشت بخورند) و سپس بحث به توهین سرآشپز فرانسوی به هندی ها و نهایتا درگیری با پدر پای کشیده می شود. در این بین میانداری یکی از ملوانان بودایی (باز هم مذهبی دیگر) باعث می شود تا درگیری خاتمه یابد و اوضاع به روال عادی بازگردد.
اما در همان شب اتفاق غیر منتظره دیگری رخ می دهد. طوفان سهمگینی در می گیرد و دریا به شدت متلاطم می شود. پای از این وضعیت استقبال کند و به تنهایی به روی عرشه می رود، اما هنوز دقایقی از هیجان او نگذشته که متوجه خرابی کشتی و ورود آب به داخل آن می شود. پای با عجله به سراغ خانواده اش می رود، اما آب تمامی طبقه را فرا گرفته و امکان دسترسی به آن ها وجود ندارد.
پای به روی عرشه باز می گردد و درکمال ناباوری، حیوانات باغ وحش را رها شده روی عرشه می بیند! کمی جلوتر، ملوانی که به دعوا خاتمه داده بود به همراه سرآشپز و دو نفر دیگر مشغول آماده کردن قایق نجات برای فرار از کشتی هستند که با پای روبرو می شوند. پای از آن ها می خواهد که به خانواده اش کمک کنند، زیرا پدر او شنا بلد نیست. اما آن ها بدون توجه به حرف های پای، او را به درون قایق پرتاب می کنند و سرآشپز از او می خواهد که قایق را برای انداختن در آب به آرامی پایین آورد.
درحالیکه قایق فاصله کمی تا رسیدن به دریا دارد، سرآشپز خطاب به ملوان (خاتمه دهنده دعوا) اشاره می کند که به درون قایق بپرد، اما در این هنگام گورخری که در اثر طوفان رم کرده به درون قایق می پرد و تعادق قایق به هم خورده و به درون دریا سقوط می کند.
چیزی که در این صحنه دیده می شود، تنهایی پای با گورخری است که از قضا پایش شکسته و درون قایق گرفتار شده است. در این صحنه نه از ملوان و نه از سرآشپز خبری نیست.
ملوان: بايد بريم
پای: نه، خواهش مي کنم. پدرم، اون شنا بلد نيست.
ملوان: برو!
سرآشپز: محکم به قايق بچسب، نگهش دار. ببرش پايين
ملوان: هي، تو! چيکار ميکني؟
سرآشپز: بپر...
اگر خوب به این دیالوگ ها دقت کنید در هیچ کجا پای صحبتی از نجات مادرش نمی کند، یا هیچکس اشاره ای به گورخری که آماده پریدن است نمی کند! واقعا جریان از چه قرار است؟
قایق پای به درون دریا سقوط می کند و در همین بین سر و کله ریچارد پارکر هم درون آب پیدا می شود، که پای، با تلاش زیاد مانع از ورود او به درون قایق می شود. اما موجی سهمگین به قایق برخورد کرده و باعث واژگون شدن قایق می شود. سرانجام به هر زحمتی که هست، پای خود را به درون قایق می رساند و در امان می ماند. موضوع زمانی جالب تر می شود که پای فردای آن روز متوجه حضور کفتاری به نام "هری" در زیر پارچه حایل قایق شده و کمی بعد اوران اوتان ماده ای به نام "آب پرتغال"هم سوار بر بسته ای موز! هم به گروه آن ها افزوده می شود.
با گذشت چند روز از ماجرا کفتار گرسنه شده و سعی می کند به پای حمله کند، اما پای موفق به فرار از دست او می شود. سپس کفتار به سراغ گورخر می رود و او را می کشد. کمی بعد کفتار وحشی با اوران اوتان درگیر شده و او را نیز از پای در می آورد. دیدن مرگ اوران اوتان چنان پای را به خشم می آورد که تصمیم می گیرد کفتار را با ضربات چاقو قطعه قطعه کند، اما درست در لحظه ای که خشم پای به اوج خود رسیده بود، به شکلی باورنکردنی، ریچارد پارکر از زیر پارچه حایل بیرون پریده و کفتار را می کشد! بدین ترتیب پای می ماند و تنها همسفرش ریچارد پارکر ببر!
اما در اینجا هم نکات مبهمی وجود دارد؟ چرا همه حیوانات اسامی انسانی دارند؟ مثلا چرا کفتار نامی فرانسوی دارد و یا نام آن ببر ریچار پارکر است؟ کفتار در طی مدت چند روز در زیر پارچه حایل مخفی می شد، پس چگونه بود که تا آن لحظه با ریچارد پارکر برخورد نکرده بود؟ چرا ریچارد پارکر تا آن لحظه خودش را نشان نداده بود؟
برای یافتن پاسخ ها لازم است تا به ادامه متن توجه کنید. پای سعی می کند تا با ریچارد پارکر ارتباط برقرار نماید و تا حد ممکن او را رام کند و در این راه تا حدودی هم موفق عمل می کند. اما سرشت وحشی ببر هیچگاه به پای اجازه احساس امنیت کامل را نداده و همیشه او را در حالتی از اضطراب و ترس نگه می دارد.
در همین زمان است که کارگردان فیلم، بحث دین و اعتقادات را دوباره مطرح می نماید.
پای برای صید ماهی از خداوند ویشنو تشکر می کند و عقاید هندویی خود را بروز می دهد
سپس شبیه به پیامبران الهی عمل کرده و از هدایت الهی سخن می گوید:
پای: ستايش از آن خداست. خداوند تمام دنياها. اي بخشندهي مهربان.
و در انتها سرنوشتش را می پذیرد و با آغوش باز به استقبال مرگ می رود. درحالی که به نظر می رسد به یکی از ادیان الهی اعتقاد دارد.
بیننده در مواجهه با چنین صحنه هایی گیج می شود و نمی تواند تحلیل درستی از دین پای، خدایی که او را آزمایش می کند، خدایی که به او یاری می رساند و یا او را تنبیه می کند داشته باشد. و این دقیقا همان چیزی است که آنگ لی از ابتدای فیلم به دنبال آن بوده است.
ایجاد شک در مخاطب. شک به این که در حال حاضر آیا خدایان هندو مخاطبان پای هستند و واقعیت دارند، یا پسر خدا (مسیح به روایت فیلم) همانی است که پای را مراقبت می کند و یا خدای مسلمانان (الله- به گفته فیلم) ناجی و مراقب پای است؟
در اینجا بحثی که مطرح است، بحث اعتقاد و باور به یک گزاره واحد است. از نظر آنگ لی و نویسنده کتاب، میان خدایان هندو و خدای یکتا با قرائت های مختلف (مسیحی، یهودی و اسلام) تفاوتی وجود ندارد و اصولا خدا تنها مفهومی درونی و شخصی است و بسته به باور فرد شکل می گیرد و به کمک فرد می شتابد. بحث فیلم (کتاب) نه نزدیکی و یکدلی مذاهب، بلکه پوچ بودن ادعای آن ها در حقانیت وجودیشان است (البته روح پلورالیسم نیز همین است، عدم وجود حقیقت و یا حداقل بی ارزشی حقیقت.در حقیقت پلورالیسم با نگاه بازی انگارانه به مذهب مینگرد و حقیقت را امری غیر قابل دسترس و یا نا موجود و یا بی ارزش میداند).
از نظر آنگ لی و مارتل، مذهب و در راس آن خداوند بازیچه ای کودکانه است که زیادی جدی گرفته شده است!! از همین روست که کاراکتر پای، مدام در میان ادیان مختلف سرگردان است و تنها اوست که از دوران کودکی به این مباحث علاقه مند بوده و حالا در این گرفتاری، همه اعتقادات و باورهای وی به کمک او آمده و هر یک به نوعی وظیفه خدایی خود را به انجام می رسانند!
پای در اوج نا امیدی به جزیره ای بسیار سرسبز می رسد و با تغذیه از خزه ها و جلبک های موجود در جزیره از مرگ حتمی نجات می یابد. اما جزیره، یک مکان عادی نیست و مانند جزیره اسرار آمیز ژول ورن، برای خود اسراری دارد.
درون جزیره مملو از موجوداتی به نام میرکت است. تعداد آن ها آنقدر زیاد است که به جای پوشش گیاهی جزیره اشتباه گرفته می شوند. آن ها هیچ ترسی از پای و حتی ریچارد پارکر ندارند و در کنار آن ها احساس امنیت می کنند. درون جزیره گودال های آبی وجود دارد که مملو از آب شیرین هستند و جزیره را به مکانی عالی برای زندگی ابدی بدل کرده اند. این مکان که شاید استعاره ای نیش دار از بهشت باشد، آنقدر مورد توجه پای قرار می گیرد که پیوندی را که سابقا با آناندی (دختر رقاص) بسته بود، اینبار با جزیره تجدید می نماید.
اما برخلاف تصور پای جزیره روی دیگری هم دارد. او شب ها به موجودی آدمخوار بدل شده و آب آن حالتی اسیدی پیدا می کند. و این موضوع زمانی جدی تر می شود که پای دندان انسانی را درون گلی که شباهت زیادی به نیلوفر آبی دارد پیدا می کند.
درفیلم درمورد ماهیت جزیره اینطور توضیح داده می شود:
پای: اون جزيره گوشت خوار بود. مثل گياه مگس خوار؟ آره. کل جزيره، گياهانش، آب اون برکههايش و خود زمينش. در طول روز اون برکهها آب تازه داشتند، اما در شب فرآيندي شيميايي، اون آب رو به اسيد تبديل ميکرد. اسيدي که اون ماهيها رو در خود حل ميکرد. که باعث ميشد "ميرکت"ها به سمت درختان فرار کنن و ريچارد پارکر به قايق فرار کرد.
در نمای دور، می بینیم که جزیره حالتی شبیه به یک زن دارد (ویشنو). می توان آن را نمادی از یک سرزمین جدید دانست، سرزمینی که پای پس از هند (آناندی)، اینبار به آن دلبسته می شود. میرکت ها هم به طبع ساکنان این سرزمین هستند. اما سوال این است که چرا جزیره ای با چنین ماهیت ترسناک (گوشتخوار) ساکنانش را نمی خورد؟ (هیچ استخوانی به غیر از استخوان ماهی در جزیره وجود ندارد!)
اگر طبق گفته های پای، گیاهان خاک جزیره و حتی برکه هایش گوشتخوار بوده اند، پس چرا با این اوصاف جمعیت میرکت ها تا این حد زیاد است؟ چرا میرکت ها از پای و ریچارپارکر نمی ترسند؟
شاید بتوان موضوع را اینطور شرح داد که درواقع گوشت خوار بودن (آدمخوار) بودن جزیره استعاره ای است برای حل شدن فردیت یک انسان در یک جامعه. ممکن است که میرکت ها هم زمانی انسان هایی بودند که پا به این جزیره (سرزمین) گذاشته بودند و حالا با توجه به جبریات آن، تبدیل به موجوداتی جدید (انسان هایی با هویت های جدید و درگیر در روزمرگی) شده بودند و از هویت قبلی آن ها تنها اثری (مانند دندان) باقی مانده بود. آن ها از پای نمی ترسیدند، چون او هم از جنس آن ها بود. فقط کمی به زمان احتیاج داشت تا او هم همانند آن ها به یک میرکت تبدیل شده و فقط دندانی از او نیز باقی بماند. اما درمورد علت عدم ترس آن ها از ریچارد پارکر هم در ادامه توضیح خواهم داد.
پای جزیره را ترک می کند و پس از چندین روز سرگردانی روی آب به ساحل مکزیک می رسد و توسط مردم نجات می یابد. در اینجا ریچارد پارکر از پای جدا می شود و با ورود به جنگل، برای همیشه زندگی او را ترک می نماید. دیالوگ های پای در هنگام جدایی از ریچارد پارکر هم جالب و شنیدنی است.
بعد از چند ساعت يه نفر هم نوع خودم من رو پيدا کرد. اون رفت و با گروهي اومد تا من رو از اونجا ببرن. مثل يه بچه گريه مي کردم. نه بخاطر شوقي که از نجات يافتم داشتم، که البته داشتم. بلکه، من گريه مي کردم چون ريچارد پارکر آنقدر ساده ترکم کرده بود.
پای در بیمارستانی بستری می شود و شرکت کشتیرانی ژاپنی دو نفر از ماموران خود را برای تهیه گزارش بیمه به سراغ او می فرستد. پای کل ماجرای سفرش، ریچار پارکر، جزیره گوشتخوار و... را برای آن ها تعریف می کند، اما آن ها از شنیدن این داستان متقاعد نمی شوند و آن را باور نمی کنند. به نظر آن ها داستان پای، عجیب و غیرواقعی است:
مامور 1: هزاران ميرکت روي جزيرهي گوشتخواري که هيچکس تا به حال اون رو نديده؟
پای: بله. همانطور که به شما گفتم.
مامور 2: موز روي آب شناور نمي مونه.
مامور 1: به موز چه ربطي داره؟
مامور 2: تو گفتي اون اورانگوتان روي دستهاي موز شناور بوده. اما موز روي آب شناور نمي مونه.
مامور 1: مطمئني؟
مامور2: بله.
آن ها از پای می خواهند که داستان دیگری برای آن ها تعریف کند. داستانی که در آن از این عجایب خبری نباشد. در اینجا پای داستان دیگری را تعریف می کند که پاسخ به همه مجهولات فیلم در آن نهفته است:
پای: چهار نفر ما نجات يافتيم، آشپز و ملوان در آن زمان روي عرشه بودن. آشپز برام يه حلقه نجات انداخت و من رو روي عرشه آورد. مادر به دستهاي موز چسبيده بود و به سمت قايق نجات آمد. آشپز آدم حال بهم زني بود! اون يه موش رو خورد. ما براي هفتهها غذاي کافي داشتيم، اما اون در روزهاي اول يه موش پيدا کرد و کشتش و توي آفتاب خشکش کرد و خوردش، يه آدم سنگدل بدجنس بود. اما آدم چاره سازي بود. اين ايدهي اون بود که يه کلک بسازيم تا ماهي بگيريم اگه اون نبود در همون روزهاي اول مي مرديم. ملوان همون مردي بود که برنج و آب گوشت را آورد. همون بودايي. ما زياد نميفهميديم که چي ميگه فقط ميدونستيم که درد مي کشه وقتي که افتاده بود پاش بدجوري شکسته بود. ما تمام تلاشمون رو کرديم، ولي پاش عفونت کرد و آشپز گفت بايد کاري کنيم وگرنه اون ميميره. آشپز گفت اين کار رو ميکنه، ولي من و مادر بايد اون رو نگه مي داشتيم. من حرفش رو باور کردم. ما بايد اون کار رو ميکرديم، بهمين خاطر همش ميگفتم: متاسفم. متاسفم. اما اون بهم نگاه ميکرد.
هيچوقت دليل رنج اون مرد رو نفهميدم. هنوز صداش رو ميشنوم. من از اين بابت خوشحالم شما برنج و آب گوشت ميخواين... البته نجاتش نداديم و اون مرد. صبح روز بعدش، آشپز اولين ماهيش رو گرفت. و من اولش نفهميدم آشپز چيکار کرده، اما مادرم فهميد و هيچوقت مادرم رو اينقدر عصباني نديده بودم. آشپز گفت: اينقدر ناله نکن و خوشحال باش. ما غذاي بيشتري ميخوايم وگرنه ميميريم و مهمترين نکته همينه. مادرم پرسيد: هدفت از اين کارها چيه؟ تو گذاشتي اون پسر بيچاره بميره تا غذاي بيشتري گيرت بياد، اي هيولا. آشپز عصباني شد و در حاليکه دستش رو مشت کرده بود، به سمت مادر آمد و مادر محکم زد توي گوشش. من گيج شده بودم. فکر کردم که بعدش، اون مادر رو ميکشه، اما اين کار رو نکرد. آشپز دست از طعمه درست کردن هم برنداشت، نه. اون ملوان همونجايي رفت که اون موش رفته بود. آشپز آدم چاره سازي بود. يه هفته بعدش بود که بخاطر من چون نتونستم اون لاک پشت ديوونه رو نگه دارم از دستم ليز خورد و فرار کرد و آشپز اومد بالا و زد توي سرم. دندونهام بهم خورد و من ستارهها را ديدم. فکر کردم دوباره من رو ميزنه،
ولي مادر شروع کرد به زدن اون. در حاليکه فرياد ميزد: هيولا! هيولا!
من رو نگه داشته بود که برم داخل کلک. فکر کردم اون همراهم مياد، وگرنه هيچوقت نميرفتم. نميدونم چرا نذاشتم که اول اون بره. هر روز به اين موضوع فکر ميکنم. من پريدم و برگشتم، درست وقتي که چاقو کشيده شد. کاري از دستم بر نميومد. نميتونستم روم رو برگردونم. آشپز، جنازه مادر رو از قايق انداخت بيرون، بعدش يه کوسه اومد و من مادر رو ديدم که... ديدم...
روز بعدش، آشپز رو کشتم. اون اصلا باهام مبارزه نکرد. ميدونست که زياده روي کرده. اون چاقو رو کنار گذاشته بود و من همون کاري رو باهاش کردم که اون با ملوان کرده بود. اون آدم بدذاتي بود ولي بالاخره اون شيطان درونم رو بيرون کشيد و من بايد با اين موضوع زندگي کنم. من تنها روي قايق نجات بودم و از اقيانوس آرام عبور ميکردم و نجات يافتم...
داستانی که پای به ظاهر برای دلخوشی ماموران شرکت کشتیرانی تعریف می کند، داستانی بسیار خشن و دلهره آور است. در این داستان هیچ خبری از وقایع عجیب و غریب فیلم نیست و ماجرا به شدت خطی و کسل کننده روایت می شود، اما به نظر می رسد که این داستان واقعی باشد. سپس کارگردان حرکت زیرکانه ای انجام می دهد و آخرین تیر خود را رها می کند. پای از مارتل سوالی می پرسد که در واقع بیننده مخاطب این سوال است و سپس بر اساس آن نتیجه گیری نهایی کارگردان صورت می گیرد:
این چند خط مهمترین دیالوگ های فیلم است:
پای: من برات دو تا داستان درباره اتفاقاتي که در اقيانوس افتاد تعریف کردم. در هيچکدومشون دليل غرق شدن کشتي نبود و هيچکس نميتونه اثبات کنه که کدوم داستان واقعي بوده و کدوم نبوده (در صورتی که با توجه سوالات ماموران دروغ بودن حداقل بخشی از داستان اول مشخص است). در هر دو داستان، کشتي غرق ميشه، خانوادهام کشته ميشن و من درد ميکشم.
مارتل: درسته.
پای: تو کدوم داستان رو ترجيح ميدي؟
مارتل: اوني که توش ببر است. اون داستان بهتري است.
پای: ممنون. درباره خدا هم همينطوره...
طبق صحبت های پای، هر دو داستان به همان اندازه که واقعی هستند، می توانند غیر واقعی هم باشند. یعنی هیچکس نمی تواند به درستی، راستی و یا ناراستی هیچیک از داستان ها را تایید نماید. پس در چنین شرایطی باید به قلبتان مراجعه کنید و داستانی را که به نظرتان زیباتر و دوست داشتنی تر است انتخاب نمایید. و در مورد خدا هم ماجرا به همین منوال است.
یعنی درمورد خداوند تعابیر و تعاریف مختلفی در ادیان مختلف وجود دارد، اما مشخص نیست که کدام حقیقی و کدام دروغ هستند. پس باید خدایی را پذیرفت که بیشتر آن را دوست دارید و به آن متمایلید. حال این خدا واحد باشد، یا گروهی از خدایان باشند! فرقی نمی کند. شاید هم خدایانی که طبق گفته پای، سالیان سال برای او حکم ابر قهرمان را داشتند! مد نظر باشد.
در این داستان ببر همان پای است! غریزه ی درون او. پای در غالب نوح نبی (ع)، عیسی مسیح (ع)، و یونس نبی (ع) مورد آزمون قرار می گیرد و در اثر همین آزمون ها به بلوغ می رسد! مادر اوران اوتان، ملوان گورخر و کفتار سر آشپز است. پای که نام استخر را یدک می کشد درون اقیانوس گرفتار می شود. استخر و اقیانوس، قطره ای در دریا.
اقیانوس نماد رحم است و ساحل نماد تولد. پای با درگیری با اعتقاداتش حکم کودکی را دارد که در تلاش برای ورود به دنیا است و زمانی که به ساحل می رسد، از ذات غریزی خود جدا شده و به کمال می رسد. هیچ چیز سر جایش قرار ندارد و همه چیز به هم ریخته است.
مبنای ساختار مفهومی فیلم، به شدت بر پایه شک گرایی بنا شده است. زیرا به اعتقاد آنگ لی و مارتل، شک دین را زنده نگه می دارد!! تعبیری کفرآمیز از دین و خدا که نه تنها باعث زنده نگه داشتن دین نخواهد شد، بلکه مسمومیت شک حاصل از این دیدگاه، فرد را از راه دین خارج کرده و به قهقرای دنیای تاریک مادی گرایی سوق می دهد.
این پایان تحلیل بود. البته در روند تحقیقاتی به وبلاگی از جناب آقای محمود بلالی برخوردم که اصولی یکسان با تحلیل بنده داشت لذا اصل متن را از ایشان برداشته تغییراتی در آن دادم. از ایشان هم تشکر میکنم.